تبليغاتX
مرثیه ای برای باران
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
آه ...... علی ......علی...
دلتنگ دیدار فا طمه بودی می دانم . اما زود بود سایه بر گیری از سر زینب.

مشتاق روی پیامبر بودی ، می دانم ؛ اما زود بود تنهایی دین بی استواری شانه هایت .

بی تاب و شیفته ملاقات پروردگار خویش بودی ، می دانم ؛ اما هنوز انسان در ابتدای معرفت ، سرگردان بود . می دانم چه به روزت گذشته .

می دانم هر روز هر لحظه در آرزوی رفتن بودی ، بعد از ان حادثه شوم نگفتی

انس تو به مرگ از انس کودک به پستان مادر بیشتر بود. تو ما نند پیامبرانی که

در جوامع بشری مبعوث می شدند که گنجایش ان پیامبران را نداشتند ، در زمانی

ظهور کردی که زمان انان نبود .

آه مولا جان !

می روی و خون جگرت را به یادگار می گذاری در سینه شیعه تا هر روز و هر

شب به یاد غربت خانه نشینی ات خون بگرید .

تا هر روز از بی وفایی کوفه بنالد. ای اندوهستان درد!

تورا دیدند وانکار کردند ؛ تو را حقیقت محض را .سلام هایت

را شنیدند وجوابی ندادند.

غدیر را به فراموشی نشستند وریسمان بر دستان خدایی ات نهادند.

آه ......علی .....علی ....!!*

*خودم ننوشتم!دست نوشته های یه بنده خدا

پی نوشت1:کم اومدنام رو نزارید به پای بی معرفتیم مدرسه ها دیگه داره شروع می شه و از الان منو جو درس خوندن گرفته فک کنم به سختی بتونم بیام اینجا!

پی نوشت۲:التماس دعا...!

+ نوشته شده در 18:19 توسط عرفانه جوان دوست.
سه شنبه دهم شهریور 1388

 

گاهی اوقات  اعصابم شبیه هندسفری  گوشی ام که همیشه سیم هایش در هم فرو رفته است می شود...تا می یایم بازشان کنم حوصله ام سر می رود و پرتش می کنم زیر تختم...هر روز هی سیم هایش که در هم فرو می رود هیچ باز شدنش هم سخت تر می شود!دلم نمی خواهد اعصابم شبیه سیم های هندسفری ام باشد...اما وقتی شبیه سیم های هندسفری می شوم چشمانم را می بندم و دهنم را باز می کنم و به طرف مقابل اجازه ی لحظه ای نفس کشیدن هم نمی دهم...ولی امان از ان روزی که که من کیفم کوک باشد...با هانیه به ترک دیوار هم می خندیم و همه را آسی می کنیم..ولی این روزها سحری که می خوریم کلی می خندیم و حرف می زنیم جوری که وقت به غذا خوردن هم نمی رسد اما نزدیک های افطار حوصله ی  دیدن قیافه ی همدیگر رو هم نداریم!

پی نوشت۱:دلم برای مدرسه ها تنگ شده برای روزهایی که تا صبح نمی خوابیدم و درس می خواندم برای روزهایی که همیشه خمار ِ خوابم!

پی نوشت۲:یک مادر بزرگ دارم که عاشق ِ احسان علی خانی ست!انچنان قربان صدقه اش می رود که گاهی حسودی می کنم به این پسرک!

پی نوشت۳:چند شب پیش یک خواب عجیب غریب و بسی مزخرف دیدم خواب دیدم در گروه دامول عضو شدم و با جومونگ و دارو دستش می جنگم!جومونگ ِ لعنتی مرا در زیر زمین گذاشته بود و من هی به همسو و بانو یوهوا فحش می دادم جاتون بسی خالی بود!:دی

+ نوشته شده در 19:47 توسط عرفانه جوان دوست.