تبليغاتX
مرثیه ای برای باران
تولدم مبارک! جمعه پنجم تیر 1388 0:53
  

        

 تولد یعنی...

میتوانم اسمان را برای خودم نگه دارم ...یعنی میتوانم گرمای دستان مادرم را احساس کنم!یعنی هنوز میتوانم قیافه ی معصوم دوست داشتنی پدرم را ببینم

تولد یعنی...

خدا فرصت داده است تا صدای خنده هایش را دوباره بشنوم....تا نفس هایم نیلوفری شوند

تولد یعنی...

میتوانم آینده را بسازم...میتوانم عاشق شوم..دوست بدارم....زندگی کنم...غصه بخورم...اشک بریزم....بخندم..دعوا کنم...

تولد یعنی...

روزهای عجیب و قشنگ پشت در اتاقم صف کشیده اند و منتظرند که به سراغ انها بروم!

تولد یعنی ...

روزهایی میرسند که به اندیشه های سبزم بها میدهند

تولد یعنی..

هرچقدر هم مشکل باشد..ناراحتی باشد...توی همین اتاق لای گریه و غم و غصه با هانی میزنیم زیر خنده و نمیگذاریم روزهای آمده که یک روز فکرمیکردم قشنگ هستن زمین گیرمان کند...

تولد یعنی...

من هنوز نفس میکشم و میشود نفس هایم را با عطر بهار نارنج شریک کنم...

تولد یعنی..

زندگی همچنان به راه خود ادامه میدهد و فریاد میزند تا به جاده و مسافران بپیوندم!

تولد یعنی...

هنوز میتوانم دعای خیر پیرزنی را تصاحب کنم وقتی بلند میشوم تا او بشیند....!

تولد یعنی...

میتوانم زیر باران قدم بزنم..دستهایم رو به سوی اسمان بلند کنم...

تولد یعنی...

خدا هنوز دوستم دارد!

 

پ.ن۱:تولدم بد موقعه ای افتاده ....هیکشی برام کادو نمیخره!

پ.ن۲:همه عضلاتم درد میکنه نمیتونم برقصم!

                                      یا علی

                                   پایان

 

 

|نوشته شده توسط عرفانه جوان دوست | موضوع: | لينک ثابت |