
تازه از مهمونی برگشتی
30تا سحر به یادش بیدار نشستی
سر یه سفره اسمونی
30شب
لبهای خشکیده ات را با ذکر نام زلالش تر کردی به صدای دلت گوش کن شفاف تر از گذشته می تپد
تو رو خدا یک کم مراقب باش
بعد از یه ماه که به یه خلوت ناب با معبوداش انس گرفته نگذار دوباره در ازدحام سیاهی ها گم بشود
هوای این دل پاک دخترونه رو بیشتر از قبل داشته باش
یادت باشد ازمهمونی یه صاحبخانه بزرگ برگشتی خیلی عزیز بودی که برایت دعوت نامه فرستاده بود
حالا نوبت توست که پذیرایی کنی خدا می خواهد باز دیدت را پس بدهد امده تا دوقدمی خانه ات .
پرده ها را کنار بزنی از پشت شیشه دلت می بینیش در را باز کن که خدا می خواهد تا همیشه مهمان قلبت بماند
این نوشته از خودم نیست از مجله ی .....اسمش
یادم نیست
dokhtare-germez.blogfa.comادرس وبلاگ پرسپولیسیم