تبليغاتX
مرثیه ای برای باران
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
جهان‌ بدون‌ رويا مي‌ميرد!

يوسف‌ عزيز! براي‌ ما خوابي‌ ببين‌ كه‌ جهان‌ بدون‌ رويا مي‌ميرد. يوسف! ما خواب‌ ستاره‌ نمي‌بينيم. خواب‌هاي‌ ما پر از گاوهاي‌ لاغر است‌ و خوشه‌هاي‌ خشك. پر از مردماني‌ كه‌ نان‌ بر سر نهاده‌اند و مرغان‌ از آن‌ مي‌خورند... يوسف! ما تعبير خواب‌هايمان‌ را نمي‌دانيم. ما چيزي‌ نمي‌كاريم. و فردا كه‌ برادرانمان‌ برگردند ماييم‌ و شرمساري‌ و دست‌هاي‌ خالي. ماييم‌ قحط‌ سال‌ وفاداري.
يوسف! تو نيستي‌ تا راه‌ را نشانمان‌ بدهي. ما مي‌رويم‌ و در پس‌ هر گامي‌ چاهي‌ است. دنيا پر از دروغ‌ و پيرهن‌ پاره‌ خون‌آلود است.
يوسف! قرن‌ هاست‌ كه‌ به‌ چاه‌ افتادهايم‌ و سالياني‌ست‌ كه‌ كاروانيان‌ به‌ بهايي‌ اندك‌ ما را خريده‌اند..
يوسف! به‌ ما بگو كه‌ چگونه‌ عزيز شويم.
يوسف! ديري‌ست‌ كه‌ زليخا فريبمان‌ مي‌دهد. ديري‌ست‌ كه‌ پيرهنمان‌ را مي‌درد و ما هرگز نگفته‌ايم. زندان‌ دوست‌ داشتني‌تر است‌ از آنچه‌ مرا بدان‌ مي‌خوانند.
يوسف! يعقوب‌ منتظر است. پيرهن‌ ما. اما بوي‌ عشق‌ نمي‌دهد.
يوسف! براي‌ ما خوابي‌ ببين. جهان‌ بدون‌ رويا مي‌ميرد. روياي‌ گاوهاي‌ فربه‌ و خوشه‌هاي‌ سبز.
رويايِ‌ ستاره‌اي‌ كه‌ سجده‌ مي‌كند.

عرفان نظر اهاری


 

می پرسند کجاست؟
می پرسند چگونه زنده می ماند این همه عمر؟
می پرسند تعداد یارانش چقدر است؟
می پرسند حکومتشان چگونه است؟
می پرسند... این همه سوال از بهر هیچ!
اگر این است معرفت واقعی، خواهان جهلم که صد بار بهتر از این آگاهی ست!
این همه سوال برای ساکت نگاه داشتن عقل!
بیایید یک بار مشت به دیوار عقل بزنیم و دل را از زیر خرابه های استدلال بیرون بکشیم و بپرسیم:
چرا عاشق نیستیم؟ بیایید مرهمی بر زخم دل باشیم
و عشق ، پاسخ می دهد... .

نام پیری که می آید لرزه به اندامم می افتد که نکند پیر شوم نام پیری که می آید دستم را به دیوار می گیرم تا زیر این بار خم نشوم که روزی، همین روزها... پیر می شوم.دستان یخ زده ام را با حرارت قلبم گرم می کنم و آه می کشم به یاد روزی که هنوز نیامده
صبح با بیقراری چشمانم را می گشایم که نکند پیری، با چشمان بی سو به قلبم رنگ سپید زده باشد و آن روز تو بیایی که آن روز برای من دیر است...
می لرزم، خم می شوم، می پژمرم، ... تا روزی که بیایی. می ترسم پیر شوم و از جوانانی نباشم که جای پایت را جارو میکنند.
آخر شنیده ام که یارانت همه جوانانند. می ترسم وقتی بیایی که من بجای دوان دوان، عصا زنان به استقبالت بیایم! 
پس... چنگ به دامن مادر زمان می کشم که نرو... پیر می شوم.

و دست امید بسویت که بی

ا... پیر می شوم

پ.ن۱.امواج زندگی را با اغوش باز پذیرا باش حتی اگر گاهی تو را به قعر دریا ببرد ان ماهی که همیشه بر سطح اب می بینم مرده است!

پ.ن۲.رفقا واسه هانی ما دعا کنید جمعه ی بعدی کنکور داره...

پ.ن۳. ۳۱خرداد تولد اقا امید داش گل ما..تولدت مبارک ..

پ.ن۴.شرمنده  بعضی ها که نتونستم خبر بدم کامپیوترمون جدا دچار مشکل

پ.ن۵.داستان کوتاه کوتاه عنوان وبلاگ سهیل میرزایی است که اگه وقت کردید سر بزنید پشیمون نمی شید.

 

یا علی

+ نوشته شده در 23:27 توسط عرفانه جوان دوست.