تبليغاتX
مرثیه ای برای باران
پنجشنبه یازدهم مهر 1387
قصه عاشقی من و خدا!
یه عمر تو فکر بودیم که  ما بیشتر عاشق خدا هستیم یا خدا عاشق ما؟ غافل از این که قصه عاشقی ما و خدا هم مثل همه قصه های دیگه بود:
یکی بود، یکی نبود؛ غیر از خدا هیچ کس نبود!

دلم واسه خدا می سوزه!عاشقونه ما رو خلق کرده و همیشه باهامونه!اما ما همیشه به فکرش نیستیم!نمی گیم خدایا شکرت!می گیم چی می شد اینو می دادی؟اینو نمی دادی...

دیروز یکی از روزایی بود که واسم خاطره داشت..یه خاطره ی شاید تلخ!شاید شیرین!

تو راه بارون می بارید!یه بارون خیلی قشنگ!

اسمون هم داشت با مهمونی خدا وداع می کرد...دلش گرفته بود و بغضش ترکید و چند ساعت اشک ریخت!

اما یه خبر بد همه چی رو خراب کرد!اشک های من و اسمون هم تمومی نداشت!با خدا قهر شدم..بهش نگاه نمیکردم....همه ی تقصیر ها رو انداخته بودم گردن خدا....ولی مثل همیشه خدا سکوت کرده بود و هیچی نمی گفت!داشتم دیوونه می شدم!

اما حالا از خودم خجالت می کشم!چقدر احمقانه به قضیه نگاه می کردم...یه لحظه با خودم نگفتم شاید مصلحت این بوده!شاید اینجوری واسم بهتره!

من خیلی کوچیک بودم که همیشه می دیدمش...هنوز مدرسه نمی رفتم و اون تنها بود به خاطر شرایط جسمیش!دلم خیلی به حالش می سوخت..همیشه با ترحم بهش نگاه می کردم..یا وقتی می دیدمش انقدر حالم بد می شد که بهش نگاه نمی کردم!حالا من بزرگ شدم و اون هنوز همونجوری تنهاست....یه لحظه به خودم اومدم...بی اختیار گریم گرفت...

خدایا شکرت!

تا حالا شده روت نشه به خدا نگاه کنی؟

تا حالا شده روت نشه دعا کنی؟

من الان همچین حسی دارم..روم نمی شه دعا کنم!از خدا چیزی بخوام..اون همه چی به من داده...همه چی...اما من هیچی بهش ندادم..حتی عشق!

تو شب قدر به خدا می گفتم نگام نکن..بزار راحت گریه کنم!اینجوری روم نمی شه...نمی دونم چی شد..راحت شدم یا....؟

ماه رمضون هم تموم شد!باورم نمی شه....انگار همین دیروز بود که واسه سحری بیدار شدم!و حالا عید فطر هم گذشت...اما من هنوز همون ادم قبلیم...یاد عهدی که با خدا بستم و بهش وفا نکردم دیوونم می کنه!

 

اگر می توانی باران را برای من معنا کن

که چشم هایم

در واپس رفتن تو خشک شد و فرو ریخت....

اگر میتوانی باران را برای من معنا کن

که چترم را خورشید بی صدا دزدید

                                        چتری که تنها سایبان من و تو بود

              در واپسین ثانیه های گناه .....

اگر میتوانی باران را برای من معنا کن

برای من .....

که سراسر از تو خیس شده ام

اگر میتوانی لحظه را برای من معنا کن

شاید

شاید

و شاید 1000 شاید

                        لحظه ای فرا رسد که

                                                     باران بیاید ....!!!!

                                                             یا علی

 

+ نوشته شده در 21:42 توسط عرفانه جوان دوست.