
گفتند: ستاره را نمیتوان چید
و آنانکه باور کردند برای چیدن ستاره حتی دستی دراز نکردند.
اما باورکن که من به سوی زیباترین ودورترین ستاره دست درازکردم...
هرچند دستانم تهی ماند
اما چشمانم لبریز ستاره شد!

پ.ن۱.وقتی كه می رفتی، بهار بود تابستان كه نیامدی، پاییز شد پاییز كه برنگشتی، پاییز ماندزمستان كه نیایی، پاییز می ماند تو را به دل پاییزی ات فصلها را به هم نریز
پ.ن۳. امروز زندگی را آغاز کن!نگذار که به آرامی بمیری ...شادی را فراموش نکن !قدر امروز را بدانیم چون امروز اولین روز از روزهای باقی مانده ی عمر ماست!
پ.ن۴.می ستایم تنها نور آن ستارگانی را که در دل آسمان دود آلود هم می درخشند به عشق او...
د.ن۱.دلم ناجور هوای مسافرت کرده!تهران..مشهد...شمال!کی از شر امتحانای هانیه راحت می شیم؟
د.ن۲.دائمینا اومدن!ولی پسردائیم نیومده!کار داشت!راستش اصلا بدون اون خوش نمی گذره!خدای خندست!(برداشت آزاد ممنوع)
د.ن۳.امروز دوباره خالم تو بیمارستان بستری می شه!واسش دعا کنید!
د.ن۴.اخ که چقد دلم یه بارون می خواد!یه بارون اساسی!
د.ن۵.انشالله کسی حوصله ی خوندن داره؟:دی
قلم من، از من و من از همه شرمنده بايد باشد كه روزهاست، كودكان خيابانى شهر خودمان را (گفتار درمانى) مىكنيم . اين بچههايى كه در سن پنج - شش سالگى، بزرگترين دلواپسىهايشان مامور شهردارى است و زيباترين اميدواريشان، تحصيل .
وقتى از «رشيد» - آن كودك ژوليده سرمازده - پرسيدم «چرا ترك تحصيل كردهاى؟ ، گريه كرد و گريخت ... وقتى از «محمد على» پرسيدم: چرا ترك تحصيل كردهاى؟ به نيشخند پاسخ داد: «نان كه نباشد، مدرسه دردى را دوا نمىكند!»
اين «محمد على» چهارده ساله عجب بچه عجيبى بود! جالب است كه اينها عزت نفس و وجدان معاش هم دارند . چون وقتى «محمد على» را گفتم: چرا خيابان؟ چرا در خيابان كاسبى مىكنى؟» به گشاده رويى جوابم داد:
«كجا بروم؟ دزدى بكنم؟ » ...
چه زيبا است اين كه فقر، هنوز دامن بسيارى را به گناه نيالوده و محمد على - كودكى كه در سرما دور شد - از اين دستبود
دستهايم را به هم ماليدم تا بلكه كمى گرم شود . عبور بىامان ماشينها، امانم را بريده بود .
- «عنبر ... ماشين ريش تراشى ... . چيزى نمىخواهى؟»
پايين پايم را نگاه كردم عجب! چرا اين كودك را نديده بودم؟
مثل نردههاى كناره پياده رو، مثل آسفالت و بلوكهاى كنار جوى آب، برايم حضورش عادى بود .
شايد ... نه خيلى عادىتر از آن چه كه انسان ديگرى باشد، هر كس ديگر بود توجهم را جلب مىكرد .
- چيه؟ چرا خيره شدى؟
به خودم آمدم، نگاه غضب آلودهاش، زمينههاى ترس و دلهره را داشت، گفتم:
- چند سالهاى؟
- بيستساله
- اسمت چيه؟
- مسعود
ته دلم خنديدم، شش سال را به سختى داشت . ولى مىدانستم كه از من ترسيده است . با آن بارانى بلند وسياهى كه بر تن داشتم، هر بچهاى مىترسيد .
- چند فروش دارى، مسعودخان؟
- صد، صد و پنجاه ...
- سواد دارى ؟
- دو كلاس !
باز هم دروغ مىگفت، مدرسه نمىرفت، سنش به مدرسه نمى خورد .
- دروغ مىگويد آقا، درس نخوانده
پشتم لرزيد . صداى پسركى ديگر؟
كجا؟ خداى من، اين يكى را هم نديده بودم، درستبغل دست مسعود نشسته اما چرا توجهم را جلب نكرده بود؟
- تو اسمت چيست پسر جان !
- نورآقا!
- پس مسعود درس نخوانده؟ ها ...
- بله آقا دروغ مىگويد، او كوچك است .
نگاهى به حرم امام رضا (ع) انداختم . در قيل و قال مردم عابر و آمد و شد ماشينهاى مختلف ، سر بركشيده و آسمانىتر از هميشه، قد برافراشته بود .
- نور آقا!
- بله!
- از امام رضا (ع) چه مىخواهى؟ آرزويت چيست؟
«نور آقا» لبخند تلخى زد و سرى تكان داد و عنبرهايش را جابجا كرد و آهسته گفت:
- يك دوچرخه، ... كاش دوچرخه داشتم!
آهسته از كنارشان گذشتم و در رفت و آمد مردمانى كه كودكان خيابانى را مثل من نمىديدند، خود را گم كردم . يادم آمد وقتى از ياسر آن كودك هشتساله واكسى پرسيدم كه چه آرزويى دارد، با اندوه گفت:
- سلامتى، ...
پشت اينهمه مههاى خفته چه مىگذرد؟ در پس اين پردههاى نامريى و فولادينى كه ميان انسانها كشيده شده، چه استعدادهايى مىميرد؟ بچههايى كه در خرابههاى اطراف شهر به دنيا مىآيند و كنار خيابان بزرگ مىشوند و سرانجام در خرابههاى اطراف شهر مىميرند .
اين سرنوشت محتوم تمامى كودكانى است كه مادر شهر، آنها را «آق» كرده . كودكانى كه زاييده فقر، جنايت، خيانت، اعتياد و بىتوجهىاند . نه ديگر نمىشود گفت كه هيچكس مسؤول نيست . همه مسؤولاند . همه ...
پ.ن۱.این متن بالایی کش رفته از سایت مستور که اونم از مجله زایر(ابوالفضل کمالی)کش رفته!
پ.ن۲.خواهشا اگه کسی حوصله ی خوندن نداره!همینجوری نظر نده!
پ.ن۳.می خواهم بر دستان بی مثال پدرم بوسه بزنم!می خواهم بر چشمانش بوسه بزنم و به او بفهمانم که چقدر دوستش دارم!می شود عاشقی را لابه لای دستان زحمت کش او تجربه کرد!دستانی که هنوز هم برای ایستادن به او نیازمندم!
پ.ن۴.خیلی طولانی شد!
یا علی
پایان