تبليغاتX
مرثیه ای برای باران
جمعه نوزدهم تیر 1388
چشمانم لبریز ستاره شد!

گفتند: ستاره را نمی‌توان چید
و آنانکه باور کردند برای چیدن ستاره حتی دستی دراز نکردند.
اما باورکن که من به سوی زیباترین ودورترین ستاره دست درازکردم...
هرچند دستانم تهی ماند
اما چشمانم لبریز ستاره شد!

 

پ.ن۱.وقتی كه می رفتی، بهار بود تابستان كه نیامدی، پاییز شد پاییز كه برنگشتی، پاییز ماندزمستان كه نیایی، پاییز می ماند تو را به دل پاییزی ات فصلها را به هم نریز

پ.ن۲.بخوان خدا را به لحن عشق!او در را نبسته است!دیوار را تو گرد وجود خویش بسته ای!

پ.ن۳. امروز زندگی را آغاز کن!نگذار که به آرامی بمیری ...شادی را فراموش نکن !قدر امروز را بدانیم چون امروز اولین روز از روزهای باقی مانده ی عمر ماست!

پ.ن۴.می ستایم تنها نور آن ستارگانی را که در دل آسمان دود آلود هم می درخشند به عشق او...

د.ن۱.دلم ناجور هوای مسافرت کرده!تهران..مشهد...شمال!کی از شر امتحانای هانیه راحت می شیم؟

د.ن۲.دائمینا اومدن!ولی پسردائیم نیومده!کار داشت!راستش اصلا بدون اون خوش نمی گذره!خدای خندست!(برداشت آزاد ممنوع)

د.ن۳.امروز دوباره خالم تو بیمارستان بستری می شه!واسش دعا کنید!

د.ن۴.اخ که چقد دلم یه بارون می خواد!یه بارون اساسی!

د.ن۵.انشالله کسی حوصله ی خوندن داره؟:دی

+ نوشته شده در 17:20 توسط عرفانه جوان دوست.
دوشنبه پانزدهم تیر 1388
نيلوفران خاموش شهر
 

 

قلم من، از من و من از همه شرمنده بايد باشد كه روزهاست، كودكان خيابانى شهر خودمان را (گفتار درمانى) مى‏كنيم . اين بچه‏هايى كه در سن پنج - شش سالگى، بزرگترين دل‏واپسى‏هايشان مامور شهردارى است و زيباترين اميدواريشان، تحصيل .

وقتى از «رشيد» - آن كودك ژوليده سرمازده - پرسيدم «چرا ترك تحصيل كرده‏اى؟ ، گريه كرد و گريخت ... وقتى از «محمد على‏» پرسيدم: چرا ترك تحصيل كرده‏اى؟ به نيشخند پاسخ داد: «نان كه نباشد، مدرسه دردى را دوا نمى‏كند!»

 اين «محمد على‏» چهارده ساله عجب بچه عجيبى بود! جالب است كه اينها عزت نفس و وجدان معاش هم دارند . چون وقتى «محمد على‏» را گفتم: چرا خيابان؟ چرا در خيابان كاسبى مى‏كنى؟» به گشاده رويى جوابم داد:

«كجا بروم؟ دزدى بكنم؟ » ...

چه زيبا است اين كه فقر، هنوز دامن بسيارى را به گناه نيالوده و محمد على - كودكى كه در سرما دور شد - از اين دست‏بود

دستهايم را به هم ماليدم تا بلكه كمى گرم شود . عبور بى‏امان ماشين‏ها، امانم را بريده بود .

- «عنبر ... ماشين ريش تراشى ... . چيزى نمى‏خواهى؟»

پايين پايم را نگاه كردم عجب! چرا اين كودك را نديده بودم؟

مثل نرده‏هاى كناره پياده رو، مثل آسفالت و بلوك‏هاى كنار جوى آب، برايم حضورش عادى بود .

شايد ... نه خيلى عادى‏تر از آن چه كه انسان ديگرى باشد، هر كس ديگر بود توجهم را جلب مى‏كرد .

- چيه؟ چرا خيره شدى؟

به خودم آمدم، نگاه غضب آلوده‏اش، زمينه‏هاى ترس و دلهره را داشت، گفتم:

- چند ساله‏اى؟

- بيست‏ساله

- اسمت چيه؟

- مسعود

ته دلم خنديدم، شش سال را به سختى داشت . ولى مى‏دانستم كه از من ترسيده است . با آن بارانى بلند وسياهى كه بر تن داشتم، هر بچه‏اى مى‏ترسيد .

- چند فروش دارى، مسعودخان؟

- صد، صد و پنجاه ...

- سواد دارى ؟

- دو كلاس !

باز هم دروغ مى‏گفت، مدرسه نمى‏رفت، سنش به مدرسه نمى خورد .

- دروغ مى‏گويد آقا، درس نخوانده

پشتم لرزيد . صداى پسركى ديگر؟

كجا؟ خداى من، اين يكى را هم نديده بودم، درست‏بغل دست مسعود نشسته اما چرا توجهم را جلب نكرده بود؟

- تو اسمت چيست پسر جان !

- نورآقا!

- پس مسعود درس نخوانده؟ ها ...

- بله آقا دروغ مى‏گويد، او كوچك است .

نگاهى به حرم امام رضا (ع) انداختم . در قيل و قال مردم عابر و آمد و شد ماشينهاى مختلف ، سر بركشيده و آسمانى‏تر از هميشه، قد برافراشته بود .

- نور آقا!

- بله!

- از امام رضا (ع) چه مى‏خواهى؟ آرزويت چيست؟

«نور آقا» لبخند تلخى زد و سرى تكان داد و عنبرهايش را جابجا كرد و آهسته گفت:

- يك دوچرخه، ... كاش دوچرخه داشتم!

آهسته از كنارشان گذشتم و در رفت و آمد مردمانى كه كودكان خيابانى را مثل من نمى‏ديدند، خود را گم كردم . يادم آمد وقتى از ياسر آن كودك هشت‏ساله واكسى پرسيدم كه چه آرزويى دارد، با اندوه گفت:

- سلامتى، ...

پشت اينهمه مه‏هاى خفته چه مى‏گذرد؟ در پس اين پرده‏هاى نامريى و فولادينى كه ميان انسان‏ها كشيده شده، چه استعدادهايى مى‏ميرد؟ بچه‏هايى كه در خرابه‏هاى اطراف شهر به دنيا مى‏آيند و كنار خيابان بزرگ مى‏شوند و سرانجام در خرابه‏هاى اطراف شهر مى‏ميرند .

اين سرنوشت محتوم تمامى كودكانى است كه مادر شهر، آنها را «آق‏» كرده . كودكانى كه زاييده فقر، جنايت، خيانت، اعتياد و بى‏توجهى‏اند . نه ديگر نمى‏شود گفت كه هيچكس مسؤول نيست . همه مسؤول‏اند . همه ...

پ.ن۱.این متن بالایی کش رفته از سایت مستور که اونم از مجله زایر(ابوالفضل کمالی)کش رفته!

پ.ن۲.خواهشا اگه کسی حوصله ی خوندن نداره!همینجوری نظر نده!

پ.ن۳.می خواهم بر دستان بی مثال پدرم بوسه بزنم!می خواهم بر چشمانش بوسه بزنم و به او بفهمانم که چقدر دوستش دارم!می شود عاشقی را لابه لای دستان زحمت کش او تجربه کرد!دستانی که هنوز هم برای ایستادن به او نیازمندم!

پ.ن۴.خیلی طولانی شد!
                        

                                                                                          یا علی

                                                                                          پایان

+ نوشته شده در 23:49 توسط عرفانه جوان دوست.