
"دو"سال رفتن به مسجد توفیقی بود که وقتی حالا فک می کنم به آن روزها می بینم که چقدر خدایم ما
را دوست داشته است...به قول خودمان یک پای ثابت مسجد شده بودیم از پیر و جوان کوچک و بزرگ
همه ما را می شناختند صدای محشر موذن مسجدمان که دانشجوی معماری بود برایم سرتاپا آرامش بود..
آرامشی که دیگر هیچ وقت آن را ندارم!
صدایی که یک محل عاشقش بود صدای "سید"بود...با آن اذان هایش که لرزه می انداخت به تمام وجودم!
محرم و ماه رمضانی که تا عمر دارم مطمئنم دیگر نصیبم نمی شود...
حاج اقای خوشتیپمان که با حرف هایش جوان جذب می کرد..باور کنید که مسجدمان پر از این جوان های
"فشن و سوسولی"بود که با چه عشقی در مسجد کار می کردند....
خادم مسجد که همیشه برایمان شکلات می خرید..
و حیاط دوست داشتنی مسجدمان و آن گنبد با عظمتش
دلم برای:چای دادن هام..کفش جفت کردن هام...مسجد جارو کردن هام...قفسه تمیز کردن هام...تنگ
شده و کسی نمی تواند درک کند وسعت دلتنگی مرا!
دلم برای "محمد مبین"م تگ شده!برای خنده هایش...صدای قشنگش...قد کوتاهش..قیافه ی دوست
داشتنی و جذابش..موه های فرفریش!ابروهای پیوندی اش!پلک های بلندش..تنگ شده...
اوایل که کوچک بود به من می گفت"واوا"و هانیه"میمی"جالب است نه؟و بعد به هر دویمان گفت "هانی"
و بعد ها که نام سخت من را یاد گرفت با مشقت فراوان به من می گفت"عرفیلیلی"
عشق من را ببینید:

دلم برای اردبیل و آب و هوای خنک اش تنگ شده!
و حالا دلم عجیب هوای کنسرت هایی که در مدرسه اجرا می کردیم و من هم اهنگساز بودم و هم
خواننده را کرده است!
به من می گفتن رپر کلاس!می گفتن نه به این چادر و نه به اهنگ های"ساسی مانکن"و همیشه من
قانع شان می کردم که هیچ ربطی نداره!
دلم برای سرویس امان و آن پنجره ی مخصوص من و الهام تنگ شده
دلم برای راننده ی باجنبه و شلوغ سرویسمان که همیشه برایمان از آن خاطره های شیرین اش می
گفت و ما چقدر می خندیدیم تنگ شده..
دلم.....
پ.ن۱. ۶مرداد ۲سالگی وبلاگم مبارک!خوشحالم که این دو سال یه عالمه دوست خوب و بامرام پیدا کردم
پ.ن۲. گوشیم خراب شده!روشن نمی شه!نمی دونم این چه پدرکشتگی با من داره که انقدر رو نِروِ
منه!فعلا خاموشه!حوصله ی اس ام اس و تک ندارم!دلگیر نشید ای اهالی که شماره منو دارین!
پ.ن۳. ۱۶تیر قرار بود که مدرسه ثبت نام کنم جالب نیست که الان۵مرداده و من هیچ حرکتی نکردم؟
پ.ن۴.من خیلی بدعکسم!خیلی!عکاسه بیچاره خودشو کشت اما دریغ که یکی از عکسام خوب نیفتاد!
پ.ن۵.داشتم اپ می کردم یهو بوی سوختنی اومد گفتم هانی چی داره می سوزه؟هانیه هم که داشت درس میخوند یهوی گفت دل من بود!و ما زدیم زیر خنده!این مشکوک نبید؟:دی..
یا علی
پایان