گاهی اوقات اعصابم شبیه هندسفری گوشی ام که همیشه سیم هایش در هم فرو رفته است می شود...تا می یایم بازشان کنم حوصله ام سر می رود و پرتش می کنم زیر تختم...هر روز هی سیم هایش که در هم فرو می رود هیچ باز شدنش هم سخت تر می شود!دلم نمی خواهد اعصابم شبیه سیم های هندسفری ام باشد...اما وقتی شبیه سیم های هندسفری می شوم چشمانم را می بندم و دهنم را باز می کنم و به طرف مقابل اجازه ی لحظه ای نفس کشیدن هم نمی دهم...ولی امان از ان روزی که که من کیفم کوک باشد...با هانیه به ترک دیوار هم می خندیم و همه را آسی می کنیم..ولی این روزها سحری که می خوریم کلی می خندیم و حرف می زنیم جوری که وقت به غذا خوردن هم نمی رسد اما نزدیک های افطار حوصله ی دیدن قیافه ی همدیگر رو هم نداریم!
پی نوشت۱:دلم برای مدرسه ها تنگ شده برای روزهایی که تا صبح نمی خوابیدم و درس می خواندم برای روزهایی که همیشه خمار ِ خوابم!
پی نوشت۲:یک مادر بزرگ دارم که عاشق ِ احسان علی خانی ست!انچنان قربان صدقه اش می رود که گاهی حسودی می کنم به این پسرک!
پی نوشت۳:چند شب پیش یک خواب عجیب غریب و بسی مزخرف دیدم خواب دیدم در گروه دامول عضو شدم و با جومونگ و دارو دستش می جنگم!جومونگ ِ لعنتی مرا در زیر زمین گذاشته بود و من هی به همسو و بانو یوهوا فحش می دادم جاتون بسی خالی بود!:دی