تبليغاتX
مرثیه ای برای باران
شنبه بیست و یکم شهریور 1388
آه ...... علی ......علی...
دلتنگ دیدار فا طمه بودی می دانم . اما زود بود سایه بر گیری از سر زینب.

مشتاق روی پیامبر بودی ، می دانم ؛ اما زود بود تنهایی دین بی استواری شانه هایت .

بی تاب و شیفته ملاقات پروردگار خویش بودی ، می دانم ؛ اما هنوز انسان در ابتدای معرفت ، سرگردان بود . می دانم چه به روزت گذشته .

می دانم هر روز هر لحظه در آرزوی رفتن بودی ، بعد از ان حادثه شوم نگفتی

انس تو به مرگ از انس کودک به پستان مادر بیشتر بود. تو ما نند پیامبرانی که

در جوامع بشری مبعوث می شدند که گنجایش ان پیامبران را نداشتند ، در زمانی

ظهور کردی که زمان انان نبود .

آه مولا جان !

می روی و خون جگرت را به یادگار می گذاری در سینه شیعه تا هر روز و هر

شب به یاد غربت خانه نشینی ات خون بگرید .

تا هر روز از بی وفایی کوفه بنالد. ای اندوهستان درد!

تورا دیدند وانکار کردند ؛ تو را حقیقت محض را .سلام هایت

را شنیدند وجوابی ندادند.

غدیر را به فراموشی نشستند وریسمان بر دستان خدایی ات نهادند.

آه ......علی .....علی ....!!*

*خودم ننوشتم!دست نوشته های یه بنده خدا

پی نوشت1:کم اومدنام رو نزارید به پای بی معرفتیم مدرسه ها دیگه داره شروع می شه و از الان منو جو درس خوندن گرفته فک کنم به سختی بتونم بیام اینجا!

پی نوشت۲:التماس دعا...!

+ نوشته شده در 18:19 توسط عرفانه جوان دوست.
سه شنبه دهم شهریور 1388

 

گاهی اوقات  اعصابم شبیه هندسفری  گوشی ام که همیشه سیم هایش در هم فرو رفته است می شود...تا می یایم بازشان کنم حوصله ام سر می رود و پرتش می کنم زیر تختم...هر روز هی سیم هایش که در هم فرو می رود هیچ باز شدنش هم سخت تر می شود!دلم نمی خواهد اعصابم شبیه سیم های هندسفری ام باشد...اما وقتی شبیه سیم های هندسفری می شوم چشمانم را می بندم و دهنم را باز می کنم و به طرف مقابل اجازه ی لحظه ای نفس کشیدن هم نمی دهم...ولی امان از ان روزی که که من کیفم کوک باشد...با هانیه به ترک دیوار هم می خندیم و همه را آسی می کنیم..ولی این روزها سحری که می خوریم کلی می خندیم و حرف می زنیم جوری که وقت به غذا خوردن هم نمی رسد اما نزدیک های افطار حوصله ی  دیدن قیافه ی همدیگر رو هم نداریم!

پی نوشت۱:دلم برای مدرسه ها تنگ شده برای روزهایی که تا صبح نمی خوابیدم و درس می خواندم برای روزهایی که همیشه خمار ِ خوابم!

پی نوشت۲:یک مادر بزرگ دارم که عاشق ِ احسان علی خانی ست!انچنان قربان صدقه اش می رود که گاهی حسودی می کنم به این پسرک!

پی نوشت۳:چند شب پیش یک خواب عجیب غریب و بسی مزخرف دیدم خواب دیدم در گروه دامول عضو شدم و با جومونگ و دارو دستش می جنگم!جومونگ ِ لعنتی مرا در زیر زمین گذاشته بود و من هی به همسو و بانو یوهوا فحش می دادم جاتون بسی خالی بود!:دی

+ نوشته شده در 19:47 توسط عرفانه جوان دوست.
سه شنبه سوم شهریور 1388
نمی شود دوستت نداشت

 نمی شود دوستت نداشت

 لجم هم که بگیرد از دستت

 نهایتش این است که 

  دفتر چه ی خاطراتم

 پر از فحش های عاشقانه می شود…*

پی نوشت۱:امروز ،آرام ترین لحظه ی دلگیر کننده ی ناب ِ دنیاست !*

پی نوشت۲:صدای قلب نیست صدای پای توست که شب ها در سینه ام می دوی کافی است کمی خسته شوی کافی است کمی بایستی . . . .

پی نوشت۳:من چرا اینجوریم؟وقتی روزه ام کافیه یه غذایی آبی ببینم همچین از حال می رم که نگو..چرا واقعا؟

پی نوشت۴:نماز روزه هاتون قبول!واسه منم  دعا می کنید؟

*مهدیه لطیفی

 

 

 

+ نوشته شده در 17:5 توسط عرفانه جوان دوست.
شنبه سی و یکم مرداد 1388
 

هنوز باورم نمیشه...وقتی دم افطار مامانم با اون چشمای معصوم و نگرانش گفت که محمد رفت....!و من و هانی که ماتمون زده بود...

انگار همین دیروز بود....محمد منو رو شونه هاش گذاشت و تمام کوه نذاشت پاهام احساس خستگی کنه...

انگار همین دیروز بود که به بابام گفت بریم باغشون...!

پس فردا مراسم هفتمشه.....!همین امروز خبر دار شدیم....!

 باباش انقدر شکه شده که فقط می خنده...

مامان بزرگم می گه خدا نمی زاره بنده های پاک و مومنش تو این دنیای کثیف بمونن...!

چقدر دلم براش می سوزه....جون ناکام ناکام...!هنوز ازدواج هم نکرده بود...!

 

+ نوشته شده در 23:50 توسط عرفانه جوان دوست.
جمعه سی ام مرداد 1388
به پیشواز مهمانیت قلمم چند سطری می نویسد..!
معبود مهربانم برای تو می نویسم...!

نمی دانم واژ ه های بی ارزشم می تواند ترسیم کند گوشه ای از مهمانی قشنگت را..!؟

نمی دانم کلمات درهم ذهنم توان حک شدن بر این صفحه ی سفید را دارد یا نه....!؟

نمی دانم لیاقت قدم های من به حضور در این میهمانی بزرگت می رسد یا نه...!

از دور صدای اشنایی می آید...چقدر صدا و صاحب صدا را دوست دارم..!

باورم نمی شود....او مرا هم دعوت کرد....!تو باور می کنی.....!؟

دلم برایش تنگ شده بود...!خوب شد...کلی حرف نگفته دارم...کلی دلتنگی دارم....!

چه احساس خوبی ست وقتی می دانی چند قدم مانده به او برسی....!

 

پی نوشت رادیویی۱:سحرهایمان را با "خدا را شکر" میگذرانیم به سردبیری مجتبی امیری،گویندگی حامدمشکینی و همراهی حاج آقا اتابکی کلاً قرار است زیر نور ماه،خدا را شکر کنیم! از ساعت 4 تا 5:45 دقیقه!

پی نوشت رادیویی۲:از ساعت 19 با "به نام خدا" شروع میکنیم و تا ساعت 20:30 به سردبیری عطیه عسگری و گویندگی فاطمه صداقتی همراهتان هستیم! وبلاگ برنامه:به نام خدا

پی نوشت رادیویی۳:نفس عمیق..این برنامه از گروه جوان و جامعه شبکه جوان از شنبه تا چهارشنبه ساعت ۱۷ تا ۱۸:۳۰ و بعد از یک مدت کوتاهی  ۱۷ تا ۱۹ روی آنتن شبکه جوان میرود ...اگر میخواهید در روزهای ماه مبارک رمضان یک نفس عمیق بکشید ما آماده ایم!

التماس دعا..!

 

+ نوشته شده در 18:31 توسط عرفانه جوان دوست.
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
ه مثل...

خودت می دانی که توان قلمم در حد چند سطر است...مانند تو نویسندگی نمی دانم!اما همین که برایت بنویسم کافیست....!

تو که همیشه برایم الگو بودی!!!!قدرت مبارزه ی تو  با سختی ها همیشه برایم شگفت انگیز بوده....مگر می شود یک انسان این همه طاقت و صبر داشته باشد....

انقدر به "قدرت تحمل" تو ایمان دارم که تو در ذهن من تبدیل شدی به یک جاودانه..به یک اسطوره...به یک قهرمان بیست ساله...!

وقتی نگاهت می کنم....چهره ی معصومت نشان نمی دهد که تو چه کشیده ای...!اما من می دانم خوب من که تو چه ها کشیده ای....!
تو باز هم با من می خندی...!با من شیطنت می کنی..!با من دعوا می کنی..!و خبری از بی حوصلگی و افسردگی در تو نیست...!و این برایم با ارزش ترین است..!

وقتی من اشتباه می کنم نگاه سنگینت برایم بدترین مجازات است..!و من همیشه از سکوت تو می ترسم!

تعریف تو از سرنوشت و تقدیر....ایمان تو به آنچه خدا خواسته...همیشه می شود سوژه ی حسودی من به تو..!

تو آنچنان خوب خودت را با هر شرایطی وفق می دهی که من گاهی اوقات تصور می کنم تو از قبل می دانستی که این چنین می شود....!
و این چقدر خوب است که خدا نه تنها خواهر بلکه فرشته ای نصیب من کرده که همیشه با من است..

که همیشه در نبرد با مشکلات کنار من شانه به شانه ی من جنگ می کند و گاهی بی انکه من بفهمم مرا از مرگ حتمی نجات می دهد...!

و من ایمان دارم تو به زودی کشف می شوی!

 

 

+ نوشته شده در 0:21 توسط عرفانه جوان دوست.
جمعه بیست و سوم مرداد 1388
نیستی
نیستی که بریزمت روی عمیق ترین زخم

نیستی که نمیرم

نیستی..

ازاین همه زخمهای خالی نه

از این همه که نیستی..

مُردم..

 کامران رسول زاده

پی نوشت۱:من دزدکی نگاهت می کنم تو نگاهت را از من می دزدی هر دو دزدیم نه؟

پی نوشت۲:تهران خوب بود..رفقای رادیویی و غیر رادیویی رو زیارت کردیم!روز به یادموندنی بود..

پی نوشت۳:نمایشگاه ایین های سنتی تو پارک دانشجو!اکثر روزها اونجا بودم..از شلوغی خوشم

می یاد تهران رو هم به همین خاطر دوس دارم!

پی نوشت۴:اردبیل هم رفتم...محمد مبین ام رو دیدم!جذابیتش بیشتر از قبل شده بود!من محو حرف

زندش شده بودم...اسمم رو کامل تلفظ می کرد...عکسش رو ببنید....

پی نوشت۵:مسجدمون قشنگ تر از همیشه!صدای سید بازم بهم ارامش می داد..دلم می خواست همه دنیا رو ازم بگیرن و  فقط مسجد رو همیشه داشتم...چقدر روز خوبی بود...

پی نوشت۶:شعرهایی که گاهی تو وبلاگم می نویسم به هیچ عنوان بیانگر احساسات من نیست!هر شعری رو دوس داشته باشم اینجا می زارم!اما هیچ ربطی به احساسات من نداره!

+ نوشته شده در 13:11 توسط عرفانه جوان دوست.
جمعه نهم مرداد 1388
دیوانه نمی گوید دوستت دارم

دیوانه نمی گوید دوستت دارم

دیوانه می رود تمام دوست داشتن را

به هر جان کندنی

جمع می کند از هر دری

می زند زیر بغل

می ریزد پای کسی که

قرار نیست بفهمد دوستش دارد...*

پی نوشت۱:سکوت سرد فاصله ها تنم را ميلرزاند ، به ياد روز هايي که بودنت را نفهميدم . . .

پی نوشت۲:مشهد-تهران!یکی از این دوتا!تا خدا چی بخواد!فک کنم خیلی خوشحالم!بلاخره به آرزوم

رسیدم!

پی نوشت۳:طنز"مسافران"شبکه ۳رو نگاه می کنید..بدجور عاشق صدای اون اقاهه بهرام شدم!

پی نوشت۴:دارم می رم تهران اونجا هم به نت دسترسی ندارم!(۱۰/۵/۸۸)

*مهدیه لطیفی

+ نوشته شده در 23:11 توسط عرفانه جوان دوست.
دوشنبه پنجم مرداد 1388
"عنوان ندارد"
 تمام دلخوشی ام در آن شهر مسجدی بود که با دیدن یک خواب عجیب ما را وابسته ی خود کرد...

"دو"سال رفتن به مسجد توفیقی بود که وقتی حالا فک می کنم به آن روزها می بینم که چقدر خدایم ما

را دوست داشته است...به قول خودمان یک پای ثابت مسجد شده بودیم از پیر و جوان کوچک و بزرگ

همه ما را می شناختند صدای محشر موذن مسجدمان که دانشجوی معماری بود برایم سرتاپا آرامش بود..

آرامشی که دیگر هیچ وقت آن را ندارم!

صدایی که یک محل عاشقش بود صدای "سید"بود...با آن اذان هایش که لرزه می انداخت به تمام وجودم!

محرم و ماه رمضانی که تا عمر دارم مطمئنم دیگر نصیبم نمی شود...

حاج اقای خوشتیپمان که با حرف هایش جوان جذب می کرد..باور کنید که مسجدمان پر از این جوان های

"فشن و سوسولی"بود که با چه عشقی در مسجد کار می کردند....

خادم مسجد که همیشه برایمان شکلات می خرید..

و حیاط دوست داشتنی مسجدمان و آن گنبد با عظمتش

دلم برای:چای دادن هام..کفش جفت کردن هام...مسجد جارو کردن هام...قفسه تمیز کردن هام...تنگ

شده و کسی نمی تواند درک کند وسعت دلتنگی مرا!

 

دلم برای "محمد مبین"م تگ شده!برای خنده هایش...صدای قشنگش...قد کوتاهش..قیافه ی دوست

داشتنی و جذابش..موه های فرفریش!ابروهای پیوندی اش!پلک های بلندش..تنگ شده...

اوایل که کوچک بود به من می گفت"واوا"و هانیه"میمی"جالب است نه؟و بعد به هر دویمان گفت "هانی"

و بعد ها که نام سخت من را یاد گرفت با مشقت فراوان به من می گفت"عرفیلیلی"

عشق من را ببینید:

دلم برای اردبیل و آب و هوای خنک اش تنگ شده!

و حالا دلم عجیب هوای  کنسرت هایی  که در مدرسه اجرا می کردیم و من هم اهنگساز بودم و هم

خواننده را کرده است!

به من می گفتن رپر کلاس!می گفتن نه به این چادر و نه به اهنگ های"ساسی مانکن"و همیشه من 

قانع شان می کردم که هیچ ربطی نداره! 

دلم برای سرویس امان و آن پنجره ی مخصوص من و الهام تنگ شده

دلم برای راننده ی باجنبه و شلوغ سرویسمان که همیشه برایمان از آن خاطره های شیرین اش می

گفت و ما چقدر می خندیدیم تنگ شده..

دلم.....

پ.ن۱. ۶مرداد ۲سالگی وبلاگم مبارک!خوشحالم که این دو سال یه عالمه دوست خوب و بامرام پیدا کردم

پ.ن۲.  گوشیم خراب شده!روشن نمی شه!نمی دونم این چه پدرکشتگی با من داره که انقدر رو نِروِ

منه!فعلا خاموشه!حوصله ی اس ام اس و تک ندارم!دلگیر نشید ای اهالی که شماره منو دارین!

پ.ن۳. ۱۶تیر قرار بود که مدرسه ثبت نام کنم جالب نیست که الان۵مرداده و من هیچ حرکتی نکردم؟

پ.ن۴.من خیلی بدعکسم!خیلی!عکاسه بیچاره خودشو کشت اما دریغ که یکی از عکسام خوب نیفتاد!

پ.ن۵.داشتم اپ می کردم یهو بوی سوختنی اومد گفتم هانی چی داره می سوزه؟هانیه هم که داشت درس میخوند یهوی گفت دل من بود!و ما زدیم زیر خنده!این مشکوک نبید؟:دی..

                                                    

                                                                                          یا علی

                                                                                            پایان

+ نوشته شده در 18:47 توسط عرفانه جوان دوست.
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388
ایستِ کوچک

یک؛ دو؛سه؛چهار؛پنج؛ده؛هجده؛بیست

یک عمر تپیده در هوایت ....کافیست

دیروز خدا به قلب من آمده بود

میگفت که یک" ایستِ "کوچک بد نیست!

 

پ.ن۱.کلاغی که در من لانه کرده نام دیگرش تنهاییست و تو هنوز نمی دانی که این گناه کلاغ ها نیست که قار قار می کنند

پ.ن۲.عیدتون مبارک!

 

+ نوشته شده در 0:30 توسط عرفانه جوان دوست.
دوشنبه بیست و دوم تیر 1388
برای دوستی به نام صبا

 

رنج هست، مرگ هست، اندوه جدایی هست،

اما آرامش نیز هست، شادی هست، رقص هست، "خدا" هست.

خورشید هنوز طلوع میكند

فانوس  ستارگان هنوز هنوز از سقف شب آویخته است:

بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمین می كشد:

امواج دریا، آواز می خوانند،

بر میخیزند و خود را در آغوش ساحل گم میكنند.

 

گل ها باز می شوند و جلوه می كنند و می روند.

نیستی نیست.هستی هست.

پایان نیست.راه هست

تو حق نداری تسلیم بشوی

حق نداری نا امید شوی..

حق نداری کفر بگویی..

اما حق داری زندگی کنی..

حق داری از نو شروع کنی...

حق داری شکر بگویی پروردگار بی نظیرت را که به تو فرصت زندگی کردن زنده بودن نفس کشیدن هدیه کرده است ...

اغوش خدا باز است..اغوش خدا برای توست خدا خود گفته است:به نجوایی صدایم کن بدان آغوش من باز است ...برای درک آغوشم شروع کن یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من

این را همیشه به خاطر داشته باش:

در نبرد میان انسانهای سخت و روزهای سخت این انسانهای سخت هستند که میمانند نه روزهای سخت..

پس..زندگی کن محکم باش..و بدان صبر در سختی محصول عشق و اعتماد به خداست..

تو به من قول دادی همین چند ساعت پیش که دیگر نگویی نمی توانم!تحمل ندارم!انگیزه ندارم!

تو را قسم دادم به روح ان که هنوز در قلب تو زندست و نفس می کشد که دیگر نگویی حرفهایی که بوی نا امیدی را می دهند..

و تو به من قول دادی...

هنوز یک سال از دوستی ما نمی گذرد اما تو برای من هانیه ی دیگری هستی..از پشت خطوط تلفن چه رابطه ی قوی در قلبمان ایجاد شد...و تو با لحن شیرین و زیبایت برای من دوست داشتنی شدی...

می دانم تحمل از دست دادن بهترین همدمت کسی که برای تو هم رفیق بود هم محرم دل!چقدر سخت و تلخ است!

اما تو به یاد داشته باش:همه می رویم و تنها خداست که باقی می ماند!

پ.ن۱:پسردایی دوستم "صبا"تو یه تصادف رفت...۶مرداد ۲۸سالش می شد...برای شادی روحش یه صلوات بفرستین!

 

 

+ نوشته شده در 19:14 توسط عرفانه جوان دوست.
جمعه نوزدهم تیر 1388
چشمانم لبریز ستاره شد!

گفتند: ستاره را نمی‌توان چید
و آنانکه باور کردند برای چیدن ستاره حتی دستی دراز نکردند.
اما باورکن که من به سوی زیباترین ودورترین ستاره دست درازکردم...
هرچند دستانم تهی ماند
اما چشمانم لبریز ستاره شد!

 

پ.ن۱.وقتی كه می رفتی، بهار بود تابستان كه نیامدی، پاییز شد پاییز كه برنگشتی، پاییز ماندزمستان كه نیایی، پاییز می ماند تو را به دل پاییزی ات فصلها را به هم نریز

پ.ن۲.بخوان خدا را به لحن عشق!او در را نبسته است!دیوار را تو گرد وجود خویش بسته ای!

پ.ن۳. امروز زندگی را آغاز کن!نگذار که به آرامی بمیری ...شادی را فراموش نکن !قدر امروز را بدانیم چون امروز اولین روز از روزهای باقی مانده ی عمر ماست!

پ.ن۴.می ستایم تنها نور آن ستارگانی را که در دل آسمان دود آلود هم می درخشند به عشق او...

د.ن۱.دلم ناجور هوای مسافرت کرده!تهران..مشهد...شمال!کی از شر امتحانای هانیه راحت می شیم؟

د.ن۲.دائمینا اومدن!ولی پسردائیم نیومده!کار داشت!راستش اصلا بدون اون خوش نمی گذره!خدای خندست!(برداشت آزاد ممنوع)

د.ن۳.امروز دوباره خالم تو بیمارستان بستری می شه!واسش دعا کنید!

د.ن۴.اخ که چقد دلم یه بارون می خواد!یه بارون اساسی!

د.ن۵.انشالله کسی حوصله ی خوندن داره؟:دی

+ نوشته شده در 17:20 توسط عرفانه جوان دوست.
دوشنبه پانزدهم تیر 1388
نيلوفران خاموش شهر
 

 

قلم من، از من و من از همه شرمنده بايد باشد كه روزهاست، كودكان خيابانى شهر خودمان را (گفتار درمانى) مى‏كنيم . اين بچه‏هايى كه در سن پنج - شش سالگى، بزرگترين دل‏واپسى‏هايشان مامور شهردارى است و زيباترين اميدواريشان، تحصيل .

وقتى از «رشيد» - آن كودك ژوليده سرمازده - پرسيدم «چرا ترك تحصيل كرده‏اى؟ ، گريه كرد و گريخت ... وقتى از «محمد على‏» پرسيدم: چرا ترك تحصيل كرده‏اى؟ به نيشخند پاسخ داد: «نان كه نباشد، مدرسه دردى را دوا نمى‏كند!»

 اين «محمد على‏» چهارده ساله عجب بچه عجيبى بود! جالب است كه اينها عزت نفس و وجدان معاش هم دارند . چون وقتى «محمد على‏» را گفتم: چرا خيابان؟ چرا در خيابان كاسبى مى‏كنى؟» به گشاده رويى جوابم داد:

«كجا بروم؟ دزدى بكنم؟ » ...

چه زيبا است اين كه فقر، هنوز دامن بسيارى را به گناه نيالوده و محمد على - كودكى كه در سرما دور شد - از اين دست‏بود

دستهايم را به هم ماليدم تا بلكه كمى گرم شود . عبور بى‏امان ماشين‏ها، امانم را بريده بود .

- «عنبر ... ماشين ريش تراشى ... . چيزى نمى‏خواهى؟»

پايين پايم را نگاه كردم عجب! چرا اين كودك را نديده بودم؟

مثل نرده‏هاى كناره پياده رو، مثل آسفالت و بلوك‏هاى كنار جوى آب، برايم حضورش عادى بود .

شايد ... نه خيلى عادى‏تر از آن چه كه انسان ديگرى باشد، هر كس ديگر بود توجهم را جلب مى‏كرد .

- چيه؟ چرا خيره شدى؟

به خودم آمدم، نگاه غضب آلوده‏اش، زمينه‏هاى ترس و دلهره را داشت، گفتم:

- چند ساله‏اى؟

- بيست‏ساله

- اسمت چيه؟

- مسعود

ته دلم خنديدم، شش سال را به سختى داشت . ولى مى‏دانستم كه از من ترسيده است . با آن بارانى بلند وسياهى كه بر تن داشتم، هر بچه‏اى مى‏ترسيد .

- چند فروش دارى، مسعودخان؟

- صد، صد و پنجاه ...

- سواد دارى ؟

- دو كلاس !

باز هم دروغ مى‏گفت، مدرسه نمى‏رفت، سنش به مدرسه نمى خورد .

- دروغ مى‏گويد آقا، درس نخوانده

پشتم لرزيد . صداى پسركى ديگر؟

كجا؟ خداى من، اين يكى را هم نديده بودم، درست‏بغل دست مسعود نشسته اما چرا توجهم را جلب نكرده بود؟

- تو اسمت چيست پسر جان !

- نورآقا!

- پس مسعود درس نخوانده؟ ها ...

- بله آقا دروغ مى‏گويد، او كوچك است .

نگاهى به حرم امام رضا (ع) انداختم . در قيل و قال مردم عابر و آمد و شد ماشينهاى مختلف ، سر بركشيده و آسمانى‏تر از هميشه، قد برافراشته بود .

- نور آقا!

- بله!

- از امام رضا (ع) چه مى‏خواهى؟ آرزويت چيست؟

«نور آقا» لبخند تلخى زد و سرى تكان داد و عنبرهايش را جابجا كرد و آهسته گفت:

- يك دوچرخه، ... كاش دوچرخه داشتم!

آهسته از كنارشان گذشتم و در رفت و آمد مردمانى كه كودكان خيابانى را مثل من نمى‏ديدند، خود را گم كردم . يادم آمد وقتى از ياسر آن كودك هشت‏ساله واكسى پرسيدم كه چه آرزويى دارد، با اندوه گفت:

- سلامتى، ...

پشت اينهمه مه‏هاى خفته چه مى‏گذرد؟ در پس اين پرده‏هاى نامريى و فولادينى كه ميان انسان‏ها كشيده شده، چه استعدادهايى مى‏ميرد؟ بچه‏هايى كه در خرابه‏هاى اطراف شهر به دنيا مى‏آيند و كنار خيابان بزرگ مى‏شوند و سرانجام در خرابه‏هاى اطراف شهر مى‏ميرند .

اين سرنوشت محتوم تمامى كودكانى است كه مادر شهر، آنها را «آق‏» كرده . كودكانى كه زاييده فقر، جنايت، خيانت، اعتياد و بى‏توجهى‏اند . نه ديگر نمى‏شود گفت كه هيچكس مسؤول نيست . همه مسؤول‏اند . همه ...

پ.ن۱.این متن بالایی کش رفته از سایت مستور که اونم از مجله زایر(ابوالفضل کمالی)کش رفته!

پ.ن۲.خواهشا اگه کسی حوصله ی خوندن نداره!همینجوری نظر نده!

پ.ن۳.می خواهم بر دستان بی مثال پدرم بوسه بزنم!می خواهم بر چشمانش بوسه بزنم و به او بفهمانم که چقدر دوستش دارم!می شود عاشقی را لابه لای دستان زحمت کش او تجربه کرد!دستانی که هنوز هم برای ایستادن به او نیازمندم!

پ.ن۴.خیلی طولانی شد!
                        

                                                                                          یا علی

                                                                                          پایان

+ نوشته شده در 23:49 توسط عرفانه جوان دوست.
جمعه پنجم تیر 1388
تولدم مبارک!
  

        

 تولد یعنی...

میتوانم اسمان را برای خودم نگه دارم ...یعنی میتوانم گرمای دستان مادرم را احساس کنم!یعنی هنوز میتوانم قیافه ی معصوم دوست داشتنی پدرم را ببینم

تولد یعنی...

خدا فرصت داده است تا صدای خنده هایش را دوباره بشنوم....تا نفس هایم نیلوفری شوند

تولد یعنی...

میتوانم آینده را بسازم...میتوانم عاشق شوم..دوست بدارم....زندگی کنم...غصه بخورم...اشک بریزم....بخندم..دعوا کنم...

تولد یعنی...

روزهای عجیب و قشنگ پشت در اتاقم صف کشیده اند و منتظرند که به سراغ انها بروم!

تولد یعنی ...

روزهایی میرسند که به اندیشه های سبزم بها میدهند

تولد یعنی..

هرچقدر هم مشکل باشد..ناراحتی باشد...توی همین اتاق لای گریه و غم و غصه با هانی میزنیم زیر خنده و نمیگذاریم روزهای آمده که یک روز فکرمیکردم قشنگ هستن زمین گیرمان کند...

تولد یعنی...

من هنوز نفس میکشم و میشود نفس هایم را با عطر بهار نارنج شریک کنم...

تولد یعنی..

زندگی همچنان به راه خود ادامه میدهد و فریاد میزند تا به جاده و مسافران بپیوندم!

تولد یعنی...

هنوز میتوانم دعای خیر پیرزنی را تصاحب کنم وقتی بلند میشوم تا او بشیند....!

تولد یعنی...

میتوانم زیر باران قدم بزنم..دستهایم رو به سوی اسمان بلند کنم...

تولد یعنی...

خدا هنوز دوستم دارد!

 

پ.ن۱:تولدم بد موقعه ای افتاده ....هیکشی برام کادو نمیخره!

پ.ن۲:همه عضلاتم درد میکنه نمیتونم برقصم!

                                      یا علی

                                   پایان

 

 

+ نوشته شده در 0:53 توسط عرفانه جوان دوست.
چهارشنبه سوم تیر 1388
آهای مردم بالای کوهها چه خبر؟

نفس...نفس...نفس...اینجا هوا نمی آید
بله؟نمی شنوم! هان؟ صدا نمی آید!

هوای غربت اینجا چقدر سنگین است!
به این طرفها یک آشنا نمی آید؟!

کسی که می شنود این سکوت ممتد را
کجای حادثه مانده؟ چرا نمی آید؟

آهای مردم بالای کوهها چه خبر؟
در انتظار بمانیم یا نمی آید؟

در انتظار بمانیم یا زبانم لال
دلش گرفته به دیدار ما نمی آید؟!

بله؟...سلام...ببخشید حضرت موعود!
الو بله؟ بله؟ آقا صدا نمی آید؟

قبول؛ قسمتمان درد بود و تنهایی
عزیز؛ شاد شدن هم به ما نمی آید!

پ.ن۱.بعد از مدت های طولانی سلام!چقدر حس خوبیه علاف بود!مدرسه نرفتن!خوابیدن!وبلاگ نوشتن!به به!زندگی زیباست!

پ.ن۲.می دونم خیلی ها به خونم تنشنه ند مثل زینب!فقط می تونم بگم شرمنده!

پ.ن۳.موسوی قهرمـــــــــان می شه خدا می دونه حقشه!این روزها دائم این رو زمزمه می کنم!

پ.ن۴.واسه اتفاقات این چند روزه!فقط می تونم بگم متاسفم!

د.ن۱.محبوبم...پنجره باز است هنوز چشم براهم هزاران قاصدك از ديار تو آمده اند اما نمي دانم ! چرا بالهايشان از پيام تهي است؟

د.ن۲.یک نفر حسرت لبخند تو را می گرید خنده کن عشق نمک گیر شود بعد بیا

                                                    یا علی

                                                    پایان

                                                                                 



 

           

                         

+ نوشته شده در 16:33 توسط عرفانه جوان دوست.
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387
بهار فقط بهانه است
بی بهانه ترین مهربان..

بهار فقط بهانه است..

این منم که دلم برای سبز شدن برای شکوفا شدن تنگ شده است!

نمی دانم خدا برای دل غبار گرفته ی چه کسی فرمان باران می دهد؟!؟

این دل من است که می خواد فریاد بزند:

                                       ـــ رهایی ـــ

رهایی از این همه غل و زنجیر زمینی ...این دل ترک خورده ی من است که می خواهد در کشور سبز ارزوها پرواز کند...

همه چیز در این دیار بی مروت بهانه است..!حتی بهار...

خدا دلش برای غنچه های درخت سیب تنگ شده برای نفس های گرم کشاورز برای دست مهربان خوشه چین ها برای نماز و نیاز سبزه ها دلش تنگ شده!
بهار می اید..می رود..امدنش غصه ها را محو می کند اما با رفتنش انگار ماتم می گیرد این زمین خاکی..

باور کن اسمان بهانه ی ابرها را می گیرد..چرا؟چون دلش برای اواز عاشقانه ی رعد و برق تنگ شده ابرها بی بهانه می گریند اما باور نکن تو که انها بی بهانه می گریند زیرا حتما بهانه اش همان چشم هایی است که از زمستان تا بهار بغض دارد و انقدر صبور و قهرمان است که دل خوش کرده به عهد و پیمان اسمان و بهار با خودش..اری ابرها می بارند...تا کسی نبیند اشک های سنگین او را..!

کمر اسمان می شکند وقتی های های گریه های او را می بیند..

دیگر تاب و توان ندارد ...فرمان می رسد که افتاب بتابد...

نوازش می دهد ان چشمان را ...فرمان می رسد بخوان...گنجشک زیبای خدا می خواند ترانه ای از جنس بلورهای باران...

و او  می خندد...

                      و  خدا نیز می خندد....

پ.ن۱:بعد از مدت طولانی سلام!می دونم همتون به خونه من تشنه اید ولی باور کنید درس داشتم!

پ.ن۲:هانی ۵شنبه رفت مکه...تا حالا انقدر به هانی حسودیم نشده بود ..و انقدر حسرت نخوردم که جای اون باشم!ولی تو فرودگاه ....بیش تر به خاطر این گریه می کردم که دلم می خواست جای اون باشم!

پ.ن۳:این متن رو خواهر گلم سال قبل تو تقویمم واسم نوشته بود!منم امسال تو وبلاگم نوشتم!

پ.ن۴:دلم خیلی واسه اینجا تنگیده بود حالا که برگشتم امیدوارم بتونم محبت های این مدتتون رو جبران کنم!

پ.ن۵:پیشاپیش عیدتون مبارک!

                                                                     یا علی

                                                                      پایان

+ نوشته شده در 12:46 توسط عرفانه جوان دوست.
جمعه ششم دی 1387
دنيا بدون آمدنت ... نه ! قشنگ نيست.

از ابرهای روی سرم ترس دارم

و بايد دوباره اشك شوم تا ببارم و

هی جمعه ها سه شنبه تر و هی سه شنبه ها

اصلا بگو چگونه ؟! بگو كی سه شنبه ها

- نزديك تر به ساعت موعود می شود؟

كی لحظه های دير شده زود می شود؟!

پرواز يك پرنده بی پر قشنگ نيست

لطفا بيا ! نگو كه دل واژه تنگ نيست

هر روز نقش تازه تری می كشم تو را

اما قشنگی تو به نقاش و رنگ نيست !

ميدان باز تر شده يی خواستی ؟! بيا !

هر چند وقت آمدنت وقت جنگ نيست

يك ماه كاملی وسط آسمان عشق

آقا ! "خيال خام من اما ،‌پلنگ نيست! "

دنيا شروع خسته ی يك اتفاق بود

دنيا بدون آمدنت ... نه ! قشنگ نيست.

 

+ نوشته شده در 19:24 توسط عرفانه جوان دوست.
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
پيرمرد و پسرک واکسي

 

پيرمرد هر بار که مي خواست اجرت پسرک واکسي کر و لال را بدهد، جمله اي را براي خنداندن او بر روي اسکناس مي نوشت. اين بار هم همين کار را کرد. پسرک با اشتياق پول را گرفت و جمله اي را که پيرمرد نوشته بود، خواند. روي اسکناس نوشته شده بود: وقتي خيلي پولدار شدي به پشت اين اسکناس نگاه کن. پسر با تعجب و کنجکاوي اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند. پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک، تو که هنوز پولدار نشدي!
پسرک خنديد با صداي بلند؛ هرچند صداي خنده خود را نمي شنيد.

پ.ن۱.تو اي صفاي ضميرم چرا نمي آيي ؟ چرا بهانه نگيرم ؟ چرا نمي آيي ؟ اگر حجاب ظهورت وجود تار من است خدا كند كه بميرم چرا نمي آيي ؟

پ.ن۲.ای خداوندان قدرت !بس کنید !بس کنید از این همه ظلم قساوت ، با تمام اشکهایم ، باز ، -نومیدانه-خواهش می‌کنم بس کنید!فکر مادرهای دلواپس کنید.رحم بر این غنچه‌های نازک نورس کنید.بس کنید!

پ.ن۳.به وصف هیچ کس جز "تــو "دم نخواهــم زد .. خوشا کسی که اگر شاعر است شاعر توست

پ.ن۴.عیدتون مبارک!

پ.ن۵.پیغام ورود وبلاگم و اون پیام بالای قالب واسه خودم نیست...از پسر باران

پ.ن۶.سیدهای عزیز التماس دعا!

د.ن۱.خیلی دلم می خواست اینجا بنویسم!حرفای خودمو!دلنوشته های خودمو...ولی حیف...حیف که نمی شه بی خیال دیگران شد...

د.ن۲.سکوت را می پذیرم اگر بدانم روزی با تو سخن خواهم گفت!

د.ن۳.کاش بدانی فراموش کردنت مثل براورده شدن ارزوهام محاله!




 
+ نوشته شده در 14:33 توسط عرفانه جوان دوست.
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387
یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌

 

من‌آن‌خاكم ‌كه‌ عاشق‌ می‌شود   …
سر تا پای‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ می‌كنم ،

می‌شوم‌ قد یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌

كه‌ ممكن‌ بود یك‌ تكه‌ آجر باشد توی‌ دیوار یك‌ خانه ،

یا یك‌ قلوه‌ سنگ‌ روی‌ شانه‌ یك‌ كوه ،

یا مشتی‌ سنگ‌ریزه ، ته ‌ته‌ اقیانوس ؛

یا حتی‌ خاك‌ یك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همین‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هیچ‌ وقت ، هیچ‌ اسمی‌ نداشته‌ باشد

و تا همیشه ، خاك‌ باقی‌ بماند، فقط خاك .

اما حالا یك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌

نفس‌ بكشد، ببیند، بشنود، بفهمد،

جان‌ داشته‌ باشد ...

یك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود ،

انتخاب‌ كند ، عوض‌ بشود ، تغییر كند .
وای، خدای‌ بزرگ!

من‌ چقدر خوشبختم . من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم .

همان‌ خاكی‌ كه‌ با بقیه‌ خاك‌ها فرق‌ می‌كند .

من‌ آن‌ خاكی‌ هستم‌ كه‌ توی‌ دست‌های‌ خدا ورزیده‌ شده‌ام‌

و خدا از نفسش‌ در آن‌ دمیده .

من‌ آن‌ خاك‌ قیمتی‌ام.

حالا می‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودی شان‌ شد .

اما اگر این‌ خاك ، این‌ خاك‌ برگزیده، خاكی‌ كه‌ اسم‌ دارد،

قشنگ‌ترین‌ اسم‌ دنیا را، خاكی‌ كه‌ نور چشمی‌ و عزیز دُردانه‌ خداست.

اگر نتواند تغییر كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند،

اگر همین‌ طور خاك‌ باقی‌ بماند،

اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جدیدش‌ را تحویل‌ خدا بدهد،

سرش‌ را بیندازد پایین‌ و بگوید: یا لَیتَنی‌ كُنت‌ تُراباً.

بگوید: ای‌ كاش‌ خاك‌ بودم...
این‌ وحشتناك‌ترین‌ جمله‌ای‌ است‌ كه‌ یك‌ آدم‌ می‌تواند بگوید.

یعنی‌ این‌ كه‌ حتی‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم !

یعنی‌ این‌ كه ...

خدایا دستمان‌ را بگیر و نیاور آن‌ روزی‌ را كه‌ هیچ‌ آدمی‌ چنین‌ بگوید.

(آمین)

عرفان‌ نظرآهاری‌

پ.ن۱.دستم به آسمان پایم اسیر وسوسه های دائم زمین ای کاش دست و پای من از هم جدا شوند..!

پ.ن۲.بدترین  شکل دلتنگی ان است که در کنار او باشی و بدانی هرگز به او نخواهی رسید!

د.ن۱.دلم بدجوری هوای محرم کرده!بدجوری هوای مسجدمونو کرده!

د.ن۲.دل همه جا می گیره...حالا که به خیال خودم از غربت و اردبیل راحت شدیم..ولی بازم احساس غریبی می کنم!چقدر دلم واسه اون شهر و مردمش تنگ شده!واسه تمام بهانه ام برای موندن تو اردبیل....محمد مبینم..!

فوری:به علت برداشت بد از د.ن۲ اقا به جان اجدادم محمد مبین بچه ی همسایه پائینیمون بود تو اردبیل که ۲سال بیشتر نداشت!من و چه به این کارا..!

 

+ نوشته شده در 19:51 توسط عرفانه جوان دوست.
دوشنبه سیزدهم آبان 1387
اوه اوه دلم!

می دونم دلت ازم خیلی پره..سکوت کردی نه..؟می خوای چیو ثابت کنی؟هر کاری می کنی سکوت نکن!..قبول...!؟!؟

.من کیم؟یه دختر شاد و شنگولی که وقتی گوشه گیر می شم همه خندشون می گیره..همه مسخره می کنن...عرفانه این کارا به تو نمی اد....یه سوال.؟من انسان نیستم؟احساس ندارم؟

هانی می گه همیشه اون کسایی که خیلی شادن یه غم بزرگ دارن!!همیشه به من می گه..عرفانه تو غمی داری؟نمی دونم چی جوابشو بدم......

چشام همیشه پر اشکه؟کیه که باورش چیه....بزرگترین دردت شاید این باشه که کسی باور نمی کنه تو هم احساس داری....

نخندنم..؟شاید باور کنن خنده به احساسات من اذیتم می کنه..خوردم می کنه..؟بازم به من نمی اد نه؟

عاشق شدم..!فکر بد نه...عشق زمینی نه!

بدجوری هوای جمکران کردم..ارباب که لایق نمی دونه..

من نیستم گاهی می یام و می نویسم...جدی نگیر بخند مثل بقیه.!

یا علی

 

+ نوشته شده در 21:9 توسط عرفانه جوان دوست.
جمعه سوم آبان 1387
به هر قطره باران گوش کن!

 

ديروز...
باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ...
و اما امروز...
باز باران بي ترانه... باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه... مي خورد بر مرد تنها...مي چکد بر فرش خانه...باز مي آيد صداي چک چک غم...باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده... نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟...نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که آن کودک...که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد...کجاي ذلتش زيباست؟!

 

+ نوشته شده در 11:46 توسط عرفانه جوان دوست.
پنجشنبه یازدهم مهر 1387
قصه عاشقی من و خدا!
یه عمر تو فکر بودیم که  ما بیشتر عاشق خدا هستیم یا خدا عاشق ما؟ غافل از این که قصه عاشقی ما و خدا هم مثل همه قصه های دیگه بود:
یکی بود، یکی نبود؛ غیر از خدا هیچ کس نبود!

دلم واسه خدا می سوزه!عاشقونه ما رو خلق کرده و همیشه باهامونه!اما ما همیشه به فکرش نیستیم!نمی گیم خدایا شکرت!می گیم چی می شد اینو می دادی؟اینو نمی دادی...

دیروز یکی از روزایی بود که واسم خاطره داشت..یه خاطره ی شاید تلخ!شاید شیرین!

تو راه بارون می بارید!یه بارون خیلی قشنگ!

اسمون هم داشت با مهمونی خدا وداع می کرد...دلش گرفته بود و بغضش ترکید و چند ساعت اشک ریخت!

اما یه خبر بد همه چی رو خراب کرد!اشک های من و اسمون هم تمومی نداشت!با خدا قهر شدم..بهش نگاه نمیکردم....همه ی تقصیر ها رو انداخته بودم گردن خدا....ولی مثل همیشه خدا سکوت کرده بود و هیچی نمی گفت!داشتم دیوونه می شدم!

اما حالا از خودم خجالت می کشم!چقدر احمقانه به قضیه نگاه می کردم...یه لحظه با خودم نگفتم شاید مصلحت این بوده!شاید اینجوری واسم بهتره!

من خیلی کوچیک بودم که همیشه می دیدمش...هنوز مدرسه نمی رفتم و اون تنها بود به خاطر شرایط جسمیش!دلم خیلی به حالش می سوخت..همیشه با ترحم بهش نگاه می کردم..یا وقتی می دیدمش انقدر حالم بد می شد که بهش نگاه نمی کردم!حالا من بزرگ شدم و اون هنوز همونجوری تنهاست....یه لحظه به خودم اومدم...بی اختیار گریم گرفت...

خدایا شکرت!

تا حالا شده روت نشه به خدا نگاه کنی؟

تا حالا شده روت نشه دعا کنی؟

من الان همچین حسی دارم..روم نمی شه دعا کنم!از خدا چیزی بخوام..اون همه چی به من داده...همه چی...اما من هیچی بهش ندادم..حتی عشق!

تو شب قدر به خدا می گفتم نگام نکن..بزار راحت گریه کنم!اینجوری روم نمی شه...نمی دونم چی شد..راحت شدم یا....؟

ماه رمضون هم تموم شد!باورم نمی شه....انگار همین دیروز بود که واسه سحری بیدار شدم!و حالا عید فطر هم گذشت...اما من هنوز همون ادم قبلیم...یاد عهدی که با خدا بستم و بهش وفا نکردم دیوونم می کنه!

 

اگر می توانی باران را برای من معنا کن

که چشم هایم

در واپس رفتن تو خشک شد و فرو ریخت....

اگر میتوانی باران را برای من معنا کن

که چترم را خورشید بی صدا دزدید

                                        چتری که تنها سایبان من و تو بود

              در واپسین ثانیه های گناه .....

اگر میتوانی باران را برای من معنا کن

برای من .....

که سراسر از تو خیس شده ام

اگر میتوانی لحظه را برای من معنا کن

شاید

شاید

و شاید 1000 شاید

                        لحظه ای فرا رسد که

                                                     باران بیاید ....!!!!

                                                             یا علی

 

+ نوشته شده در 21:42 توسط عرفانه جوان دوست.
شنبه سی ام شهریور 1387
امشب تمام آينه ها را صدا کنید!
 

همیشه حرف از مردانگی تو بوده...از دلیری تو...از شجاعت تو...از صبوری تو...یتیمان را پدری بودی مهربان....بی پناهان را پناهی بودی دلسوز....همیشه می گفتند یا علی..و انگار این یاعلی معجزه می کرد ...پشت و پناهت بود و نگهدارت می شد... ..

دستان یتیمان پر از کاسه های شیر بود و داغ از دست دادن پدر از نگاهشان حس می شد....دیگر دست نوازش گر علی نبود....دیگر حامی و نگهدار ان ها نبود.....

مرغابی ها غمگینانه ترین اوازهای خود را سر می دادند....

مسجد های کوفه مرثیه می خواندند...

اسمانیان از زمینیان می پرسیدند...ای اهل زمین با علی چه کردید؟با مولای خود چه کردید؟

با تجسم عدالت خود ....چه کردید؟؟؟تاریخ هم می گریست از این فاجعه..از بی پدر شدن...از یتیم شدن...

چگونه دلشان امد با علی این گونه کنند؟نگفتند بی او ما چی کنیم..؟

نفرین بر دستان سیاه و ننگینشان که نه شرمش می شد و نه علی می فهمید...

پ.ن۱.خدای نازنینم تو این شبای قدر هوای مارو هم داشته باش....می گن تو این شبا تقدیر یه سالت می ره پیش ارباب.....خدای خوب من چه تقدیری انتظار منو می کشه.....می دونم خودم قراره رقمش بزنم....خودم قراره بسازمش...کمکم کن!

پ.ن۲حیدر حیدر حیدر حیدر حیدر حیدر....به ازای هر سالی که نتوستم صدات کنم می گم :یا حیدر.....

پ.ن۳.به حق ساقی کوثر وجودت بی بلا باشد دو دستت را علی گیرد خدا نگهدارت باشد...

پ.ن۴.اباصالح هر کجا هستی التماس دعا!!

                                                                 یا علی

 

 

+ نوشته شده در 4:7 توسط عرفانه جوان دوست.
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387
یه ستاره ی دیگه به ستاره هات اضافه شد!
هو المحبوب

تولدت مبارک!

فردا ۲۶شهریور تولد بهترین داداش و گوینده ی رادیو جوان:سید علی ضیا

وقتي تولد کسي ميشه يه ستاره هم تو اسمون متولد ميشه واسش !و حالا اون شخص جزوي از اسمون ميشه يعني تو اسمون خدا سهمي داره...! اونم توسط يه ستاره!

بعد يواش يواش تو هر تولدش تعداد ستاره ها بيشتر ميشه....و اينجوريه که خدا ستاره هاي عشقش رو به ادما تقديم ميکنه...هرکسي خدا رو دوس داشته باشه و خدا هم ازش راضي باشه ستاره هاش هميشه پر نور ميمونه و چشمک ميزنه...اما گاهي ادما بد ميشن..و ستاره هاشون کم نور ميشن و گاهي وقتا عمرشون تموم ميشه..

خدا به خاطر هر ستاره که ازش مراقبت ميکنيم واسمون کلي نعمت ميفرسته..

داداشي گلم اميدوارم همه ي ستاره هاي زندگي ات پر نور باشه..و همشون تو اسمون خدا واست چشمک بزنن!

اندازه ي همه ي اسمون خدا واستون ارزو هاي خوب ميکنم

سلامتي خودتون و هرکسي که دوسش دارين...

موفقيت..ايمان..خدا....مهربوني...!

وکلي ارزوهاي بهتر قشنگ تر..بهتر ه بگم:

هرچي ارزوي خوب مال داداش علي گلم....!

اینم کیک تولدتون:

تولدت مبارک...

اینم عکسای داش علی که از وبلاگ های نشانی و شیدای شب کش رفتم:

پ.ن۱:اگه اين مدت مدبر تبليغات خوبي نبودم...اگه اذيتتون کردم ببخشيد...احيانا اگه رنجيدين..همشو ببخشين.

پ.ن۲:شب تولد ارزوهاتون بر اورده ميشه...واسه ماهم ارزو کنين...!

پ.ن۳:علي يارتون....!


 

+ نوشته شده در 14:7 توسط عرفانه جوان دوست.
چهارشنبه بیستم شهریور 1387
دعاي روز....
خدایا !
رمضان واژه است
و معنایش گم شده است
در روزمرگی

در هیاهوی پوچ دهر .
و معنای گرسنگی
پنهان شده است
زیر سفره های رنگارنگ افطار
و صاحب سفره خبر ندارد
از شکم تهی زن حامله دو کوچه پایین تر
خدایا !
ما را از واژه رمضان گذر ده !

پ.ن۱.سلام  نماز روزه ها تون قبول بعد از ۲ ماه و اندی برگشتم..ممنونم از کامنت های قشنگتون  ایشالله جبران می کنم ..

پ.ن۲.هانی ما یه وبلاگ زده.یه سر بزنید..رویای زخمی پروانه

پ.ن۳.وبلاگم یه ساله شد ولی نبودم که تولدشو بگیرم..

پ.ن۴.التماس دعا...

 

                                                                     یا علی

+ نوشته شده در 0:13 توسط عرفانه جوان دوست.
پنجشنبه ششم تیر 1387
تولدم مبارک!
سلام!

 

این متن رو هانی نوشته بخونید چون به شخصیت من پی می برید!

میخوام بگم ای این عرفانه:

نمیدونم چرا اما هیش وقت به عرفانه اسمشو نمی گیم....حتی پدرم که اشتباهی بهش می گه هانیه..مادرم هم بهش میگه ترلان....!!!!!!!!!!!!!

و اسامی مورد استفاده ی من: عرفیلی لی..عرفین گی لو لی...ان..فی لین گی لو لی..عرفون..ا....اری..الی...و هر چی که فکرشو کنین من بهش میگم جز عرفانه

اون بدبخت هم داد میزنه اخه ابجی اسم من مگه چقد سخته ....ع ر ف ا ن ه..نمیتونی بگی ؟؟؟؟؟؟؟؟این همه اسمای سخت میگی..

حالا شرح میدم این عرفیلیلی ما چ جور شخصیتیه:

1:به شدت اعتماد به نفس(بهتره بگم کاذب)

2:به شدت تنبل ..از زیر کار در رو..یه چیزی تو مایه های این علی صادقی تو 3در 4

3:وقتی  میخوایم بریم بیرون منو کچل می کنه ..خوب شدم؟خوبه؟ انقد میگه تا از من بشنوه عالی شدی..حرف نداری..

4:خنده رو اونم فجیح..جوری که نمیشه باهاش زیادی سر کنی..چون ابرو تو میبره انقد میخندونه..ما دوتا انقد تو خونه میخندیم..مادر و پدرم هوارشوندر میاد...

5:حرص بده..وقتی مامان رو عصبانی میکنه وفقط لبخند ملیح میزنه...هیچی نمیگه..مامانم دیگه قاط میزنه اساسی..

6:به شدت مغرور...جوری که هنوزم تو فامیل میگن عرفانه ادمو محل نمیذاره..کاش بدونن این چه سیریشیه..هر چند مغرور به داشته هاش نیست.ذاتا بچه اینجوریه..

7:بعد از طی چندین مرحله صمیمی میشه در حدی که طرف کفش میبره..

8:یک ادم بی نزاکتیه(این تیکه ماست هر گونه برداشت معنایی جایز نمیباشد)

جوری که هر وقت من بخوام یه لباسی رو بپوشم زود میگه شرمنده خودم میخوام بپوشمش...میبینین یعنی خفه میشم از حرص

9:سیریش اونم خفن...وقتی کاری با خدا  داره..دخیل میشه به سجادش..یقه ی خدا رو میچسبه ...تا نده بهش پا نمیشه..نمازشم ادنقد سریع میخونه که گاهی شک میکنم خدا متوجه شه این چی میگه...!!!!!!!!

10:از بچه ها خوشش نمیاد به جز 2نفر:1حسین(پسر خالم)2: محمد مبین(پسر همسایه مون) هر چند اینا رو هم یه نیم ساعتی تحویل میگیره..شمت فکر کنید دست بچه رو گرفته می گه بیا بریم اتاقمو که ریختی بهم  تمیز کن...بچه 2ساله رو...عمق فاجعه خود نمایی میکنه

11:همه از تیکه هایی که استفاده می کنه بهره میبرن...

12:خوب حالا یکم تعریف....

13:سعی شو میکنه خیلی خیلی خوش تیپ شه(با کمک من)

14:مخ..واقعا باهوشه..وقتی امتحان داره..از صبح بیکاره شب خوابیدنی میخونه..اونم با کلی فش و...به کتاب ها...اما نتیجه خوبی میگیره...و این ما رو حرص میده...!!!

15:وقتی ازش تعریف میکنی خیلی حال میکنه..منم راهشو یافتم که چه جوری....خب دیگه بگذریم..

16:جونه چند نفر محدود رو قسم بخوری هر کاری می کنه..

17:عاشق خوزه مورینیو...به حدی که توهم میزنه که عموی منه..!! ما خودمون 6تا عمو داریم خوشگل تر از اون هستن..

18:وقتی با کسی دوس میشه..اگه من باهاش دوس شم میگه قاپیدی دوستمو..دست من نیست که روابط اجتماعی قویه..

19:ولخرج..ولی پول هم جمع میکنه..بعد واسه خودش خرج میکنه...!!انقد لباس میخره..وای وای..یه بار این ما رو ساندویج مهمون کرده هی اونو میگه....!!!

20:منطقی...خیلی زیاد..با اینکه مثلا من بزرگم...اما اون بیشتر بزرگ میزنه..یعنی اینکه مادربزرگ بازی در میاره..خیلی خیلی بیشتر از سن اش میدونه وباعث میشه در هر رده ی سنی باهاش دوس بشن..!!!!

21:انقد دستاشو تکون میده ...وقتی حرف میزنه..حتی وقتی با تلفن میحرفه..

22:وکلی صفاته دیگه که جایز نیست توصیف نماییم....!!!

خب خواهر کوچولوی من دوس داشتنی ترین خواهر روی زمینه....

میخواهم دنیا برایت اندازه ی دستانت باشد که با ان پل میزنی به اسمان ها...و میخواهم خدای اطلسی ها گرمای زمستانهایت باشد....

بی نهایت ها برای مهربان ترین ها ارزو میکنند...پس اینجا دیگر بی نهایت معنا نمیدهد که برایت ارزو کنم.....!!

طرح      خنده نقاشی شود روی لبهایت..طرح اشکهای شادی حک شود روی چشمهایت..سبز باشی و استوار....!!

خدایی که میخوانیش هر روز پناه و تکیه گاهت باشد هر روز..

قربانت:

هانی

 

اینم کیک تولد:

 

لبخند زدی و آسمان آبی شد

 

                                  شبهای قشنگ تیره مهتابی شد

 

پروانه پس از تولد زیبایت

 

                                   تا آخر عمر غرق بی تابی شد

 

         .      .'                      
          :`...' `.,'  '                
      `.  ' .**.  ; ; ':                
      ` ``:`****,'  .' :                
    ..::.  ``**":.''   `.               
  .:    `: ; `,'        :               
    `:    `   :         ;               
      :   :   :        ;                
      :    :   :     .:                 
       :    :   :..,'  ``::.            
        `....:..'  ..:;''               
        .:   . ...::::                  
       ,'''''``:::::::                  
                 `::::                  
                   `::.                 
                    `::                 
             . ,.    ::::'      ,..     
           .'.'  ``.  ::      .'.. `.   
          '        .: ::    ,'.'     .  
        .' ,'    .::::::   ,.'    .:::. 
      .' .'  ..:'     ::: .,   .;'     ~
     ,;::;.::''        ::.:..::'        
    ~                  ::;'             
                       ::               
                     ,:::               
                       ::.              
                       `::              
                        ::               
     
                   ::              
                        ::               
                   
     ::            
   
 

اخ اخ شرمنده...این هانی ما 1روز مونده به کنکورش دیگه عقلی تو سرش نمونده...همش خلعه..دست می زنم صدا می ده(هه هه)ابرو واسم نزاشت که تو اینجا....می خواید من برم یه مدتی شما اینا رو از یادتون بره...

باور کنید غلو کرده..من یه ادم خیلی باشخصیتم...(نتیجه:اعتماد به نفسه رو راست گفته)

ولی نه خداییش فردا رو که تا ظهر هستم...از عصر شنبه نیستم یه مدت......نمی دونم چند هفته....یعنی فک کن از 7که می ریم تهران تا 13..از اونجا هم که واسه همیشه می ریم ارومیه از غربت و اینا خلاص می شیم..تا وسایلمون بیاد برسه من بدبخت اون وسط بابام رو راضی کنم زودی اینترنت رو وصل کنه دیگه یه خورده طول می کشه..البته من تمام توانی هام رو به کار می برم.. از کافی نت گاهی اوقات می یام...چون می دونید جدا دلم واسه اینجا خیلی تنگ می شه.....

بعد یه سوال اینایی که تولدم رو تبریک می گن از کجا می فهمن؟خودم گفتم یا از جایی خوندن؟در هر صورت متشکرم..

بعد یه چیز دیگه..شما دقت کردید اپم خیلی کوتاه شد..الهی...خوب شرمنده دیگه...

از نگار نیلوفر ابجی سمیه کیمیا که تو وبلاگاشون واسم جشن گرفتند و سید مصطفی گل که ۵روز پیش تولدمو تبریک گفته و خیلی مهربونه و خیلی به ما لطف داره  و بقیه ی رفقا تشکر می کنم جدا خیلی روز خوبی بود خیلی.....از همه لحاظ عالی بود....فقط شب که خداحافظی و اینا حالم گرفته شد....

 

یا علی


سلام رفقا

 

احوال رفقای نتی ما چطوره؟

بچه ها واقعا شرمنده ما نتمون یه خورده مشکل داره من نمی دونم کی بتونم برگردم..

الان از کافی نت ان می شم از لطف همتون ممنونم برگشتم جبران می کنم

راستی هانی هم قبول شد ....

یا علی


بازم سلام

اگه بدونین چقدر دلم واستون تنگ شده...شنبه ی هفته ی بعد وصل می شه یعنی وصل نشد بدونید من مردم..به خدا مثل اون معتادا که مواد نمی رسه بهشون عین اونا شدم

فقط زندم..

قول می دم جبران کنم....

فعلا یا علی

 

 

 

+ نوشته شده در 9:43 توسط عرفانه جوان دوست.
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
جهان‌ بدون‌ رويا مي‌ميرد!

يوسف‌ عزيز! براي‌ ما خوابي‌ ببين‌ كه‌ جهان‌ بدون‌ رويا مي‌ميرد. يوسف! ما خواب‌ ستاره‌ نمي‌بينيم. خواب‌هاي‌ ما پر از گاوهاي‌ لاغر است‌ و خوشه‌هاي‌ خشك. پر از مردماني‌ كه‌ نان‌ بر سر نهاده‌اند و مرغان‌ از آن‌ مي‌خورند... يوسف! ما تعبير خواب‌هايمان‌ را نمي‌دانيم. ما چيزي‌ نمي‌كاريم. و فردا كه‌ برادرانمان‌ برگردند ماييم‌ و شرمساري‌ و دست‌هاي‌ خالي. ماييم‌ قحط‌ سال‌ وفاداري.
يوسف! تو نيستي‌ تا راه‌ را نشانمان‌ بدهي. ما مي‌رويم‌ و در پس‌ هر گامي‌ چاهي‌ است. دنيا پر از دروغ‌ و پيرهن‌ پاره‌ خون‌آلود است.
يوسف! قرن‌ هاست‌ كه‌ به‌ چاه‌ افتادهايم‌ و سالياني‌ست‌ كه‌ كاروانيان‌ به‌ بهايي‌ اندك‌ ما را خريده‌اند..
يوسف! به‌ ما بگو كه‌ چگونه‌ عزيز شويم.
يوسف! ديري‌ست‌ كه‌ زليخا فريبمان‌ مي‌دهد. ديري‌ست‌ كه‌ پيرهنمان‌ را مي‌درد و ما هرگز نگفته‌ايم. زندان‌ دوست‌ داشتني‌تر است‌ از آنچه‌ مرا بدان‌ مي‌خوانند.
يوسف! يعقوب‌ منتظر است. پيرهن‌ ما. اما بوي‌ عشق‌ نمي‌دهد.
يوسف! براي‌ ما خوابي‌ ببين. جهان‌ بدون‌ رويا مي‌ميرد. روياي‌ گاوهاي‌ فربه‌ و خوشه‌هاي‌ سبز.
رويايِ‌ ستاره‌اي‌ كه‌ سجده‌ مي‌كند.

عرفان نظر اهاری


 

می پرسند کجاست؟
می پرسند چگونه زنده می ماند این همه عمر؟
می پرسند تعداد یارانش چقدر است؟
می پرسند حکومتشان چگونه است؟
می پرسند... این همه سوال از بهر هیچ!
اگر این است معرفت واقعی، خواهان جهلم که صد بار بهتر از این آگاهی ست!
این همه سوال برای ساکت نگاه داشتن عقل!
بیایید یک بار مشت به دیوار عقل بزنیم و دل را از زیر خرابه های استدلال بیرون بکشیم و بپرسیم:
چرا عاشق نیستیم؟ بیایید مرهمی بر زخم دل باشیم
و عشق ، پاسخ می دهد... .

نام پیری که می آید لرزه به اندامم می افتد که نکند پیر شوم نام پیری که می آید دستم را به دیوار می گیرم تا زیر این بار خم نشوم که روزی، همین روزها... پیر می شوم.دستان یخ زده ام را با حرارت قلبم گرم می کنم و آه می کشم به یاد روزی که هنوز نیامده
صبح با بیقراری چشمانم را می گشایم که نکند پیری، با چشمان بی سو به قلبم رنگ سپید زده باشد و آن روز تو بیایی که آن روز برای من دیر است...
می لرزم، خم می شوم، می پژمرم، ... تا روزی که بیایی. می ترسم پیر شوم و از جوانانی نباشم که جای پایت را جارو میکنند.
آخر شنیده ام که یارانت همه جوانانند. می ترسم وقتی بیایی که من بجای دوان دوان، عصا زنان به استقبالت بیایم! 
پس... چنگ به دامن مادر زمان می کشم که نرو... پیر می شوم.

و دست امید بسویت که بی

ا... پیر می شوم

پ.ن۱.امواج زندگی را با اغوش باز پذیرا باش حتی اگر گاهی تو را به قعر دریا ببرد ان ماهی که همیشه بر سطح اب می بینم مرده است!

پ.ن۲.رفقا واسه هانی ما دعا کنید جمعه ی بعدی کنکور داره...

پ.ن۳. ۳۱خرداد تولد اقا امید داش گل ما..تولدت مبارک ..

پ.ن۴.شرمنده  بعضی ها که نتونستم خبر بدم کامپیوترمون جدا دچار مشکل

پ.ن۵.داستان کوتاه کوتاه عنوان وبلاگ سهیل میرزایی است که اگه وقت کردید سر بزنید پشیمون نمی شید.

 

یا علی

+ نوشته شده در 23:27 توسط عرفانه جوان دوست.
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
هستم(سید علی ضیا)
                                   

وبلاگ گوینده ی محبوب رادیو جوان کسی که صداش فقط و فقط به ادم ارامش می ده...

 

                              سید علی ضیا

+ نوشته شده در 18:53 توسط عرفانه جوان دوست.
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
نزدیکه..انگار خبریه..ب ه ا ر..
   

صدایی می اید ..صدایی شبیه  عاشق شدن اقاقی ها..!

صدایی درست مثل نم نم باران  باران..چیزی شبیه اسمان در دلم غوغا می کند..هوای خانه تکانی دارد این قلب زمستانی!

صدا که می اید.انگار اسمانم جرات پیدا می کند که ببارد... و آی می بارد...برف ها دیگر اب اب شدند..کوه ها....و سبزه زارها لبخندزنان پیک امدن می فرستند..همین چند روز پیش درخت سر کوچه یک جوانه زده بود...ذوق عجیبی کردم..عجب تکرار شیرینی با تمام  این تکرار ها  باز هم بهار قشنگ ترین واژه ی ادبیات ماست...و احساس چقدر دوست دارد باران بهاری را..

داشت یادم می رفت از صدا می گفتم ..گوش کن...امروز صدای گنجشکی تلنگری زد ..انگار خبری است..کسی در راه است؟!؟صدا یاد اور چیزهای عجیبی است مثل سلام...مثل لبخند...مثل تنگ بلور..مثل ماهی قرمر..مثل قران..ایینه ...مادر بزرگ...پدربزرگ..مثل کفش ..لباس...مثل بخشیدن..مثل زندگی..

یک صدا و این همه پیام..تازگی ها باد جای اش را داده به نسیم ..پنجره را که باز می کنی...عطری در فضای شهر پیچیده..عطری شبیه زندگی..شبیه شروعی دوباره..انگار دلت می خواهد نفس عمیق بکشی..آی نفس می کشی...احساس می کنی که دلت که گرفته بود را فراموش کردی...انگار نه انگار ..حتی برای چند لحظه هم تجربه کردن این حس رویایست..نه؟!بی انصافی نکن ..هر چقدر هم که غصه داشته باشی..دلت که گرفته باشد..اشک که ریخته باشی..تنها که شده باشی..وقتی بوی بهار می اید دوباره حس قدیمی و غیر قابل انکار به روحت هدیه می شود..فهمیدی که صدایی که می گفتم چه صدایی بود؟صدای پای قدم ها ی سبز بهار...چه نزدیک است ...نزدیک تر..بهار دارد می اید...سر سفره ی هفت سین چشمت که به ایه ی قران افتاد..یاد کسانی بیفت که التماس دعا دارند..به ایینه که نگاه کردی سفیدی وپاکی را برای همه ارزو کن...

یا مقل القلوب والبصار که گفتی به فکر تمام دلهایی که می شناسی و نمی شناسی باش..

حتی برای چند لحظه  ی بهاری...

                                                    اینو خواهرم (هانی)واسم نوشته


پ.ن۱:دوست های عزیزم هر بدی و خوبی دیدن از من تو این مدت حلال کنید.....احتمالا بریم سفر شاید این هفته نتونم سر بزنم...پیشاپیش عید رو تبریک می گم..با کلی اروزهای خوب و قشنگ..سر سفره ی هفت سین یادتون با ما..

علی یارتون..خدا نگهدارتون


سلام

من برگشتم...۳/۱/۸۷

اینم ادرس وبلاگ خانم صداقتی گل گوینده ی محبوب و باحال رادیو جوان

بید مجنون

 

+ نوشته شده در 14:17 توسط عرفانه جوان دوست.
چهارشنبه دهم بهمن 1386
پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

 

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است


پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.


و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی.

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.


پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد.

اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود.

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی.

زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.


پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد.

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.


و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان،

خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛

معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد.

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.


معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.

ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.


تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست

. و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.


اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است.

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.


خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای.

پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.

فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر.

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.


راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز،

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

 خانم عرفان نظرآهاری

 

+ نوشته شده در 13:43 توسط عرفانه جوان دوست.
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
زندگی..

به نام بی منت ترین شادی افرین مهربان دنیا

زندگی....

خیلی تعریف ها در مورد زندگی شنیدیم خوندیم تعبیرهای جالب و قشنگ گاهی وقتا دردناک زندگی یعنی یک سار پرید...زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست....زندگی زیر دیوار ارزو مردن...اما وقتی زمستون می شه زندگی رو جور دیگه ای معنا می کنم..معنایی قشنگ و برفی به زیبایی و مهربانی ادم برفی ...زندگی یعنی لحظه ای که از ته دلت خندیدی و یادت رفت کجایی؟چه قدر غصه داری؟!چه قدر گرفتاری داری؟!بدبختی داری!زندگی یعنی همین...

یعنی شب یلدا..یعنی خنده های مهربان شب یلدایی خوشی های واقعی یه سال که تو دلت مونده..یعنی عشقی که لابه لای هر قاچ هندوانه می خوریم و چقدر شیرین است ..اره!زندگی همینه به خدا!قشنگ حتی به اندازه ی یه دقیقه..!یه تعبیر زیباتر ..می دونی زندگی چه شکلیه؟ادمکیه که روی هندونه کشیدی...سفت و سخت مثل اجیل ها...نرم و لطیف مثل پشمک ها..زندگی بامزه است مثل همه ی تنقلات ..اره!کاش هر شب شب یلدا بود حساب کن زندگی بی درد و پر از خنده ی حقیقی چقدر زیاد می شد؟؟؟!؟!؟!!شاید کمی خوشبین باشم..شاید...

راستی یادم رفت بگم قشنگی زندگی فردای شب یلداست که می ری مدرسه درس نخوندی و می ر ی پای تخته...

بهترین ارزوها..بهترین شب ها..طلایی ترین خاطرات..رویایی ترین لحظه ها به بلندای یلدا تقدیم شما...

دلتان مثل هندوانه یلدا سرخ!لبتان مثل پسته های یلدا خندان!

راستی عیدتان مبارک...

  این نوشته رو یه کسی بهم تقدیم کرده که اندازه ی تمام ستاره های زندگیم دوستش دارم

یا علی

                            

+ نوشته شده در 15:40 توسط عرفانه جوان دوست.
دوشنبه سی ام مهر 1386
سیب سبز
به نام بارانی ترین یاد

سیب سبز را به طرفش گرفتم و گفتم :

می توانی این سیب را بخوری؟!

انگار اولین باری بود که سیب می دید .ان رو بو کرد بعد به خودش جرئت داد و گاز کوچکی به ان زد و بعد گاز بزرگتری زد...

-پرسیدم:خوشمزه بود؟

تعظیم بلند بالایی به من کرد!

خیلی دلم می خواست بدانم اولین باری که ادم سیب می خورد مزه اش چطوری است

برای همین پرسیدم؟

مزه ای چه طور بود؟

باز هم تظیم کرد

-چرا تعظیم می کنی؟

ما توی سیارمان همیشه وقتی کسی سوال هوشمندانه ای بکند تعظیم می کنیم.

-پس وقتی می خواهید به کسی احترام بگذارید چکار می کنید؟

او  گفت:سعی می کنیم سوال هوشمندانه ای مطرح کنیم

چرا؟

اول چون سوال جدید مطرح کرده و دوما تعظیم کوتاهی کرد

پس جواب داد:ما سعی می کنیم سوال هوشمندانه ای مطرح کنیم تا طرف مقابل تعظیم کند

ان قدر حرفش جالب بود که با تمام قوا تعظیم کردم

پرسید؟چرا تعظیم کردی؟(از لحن صدایش معلوم بود که دلخور شده)

گفتم:چون به سوال تعظیم نمی کنند چون هیچ جوابی ان قدر صحیح نیست که شایسته تعظیم باشد...

ادامه داد؟کسی که عظیم می کند خم می شود تو نباید یه پاسخ خم شوی...

چرا نه؟

چون پاسخ فقط بخشی از راه است که پیش رو ادامه دارد

وبلاگ رادیویم:

یا علی                                            http://barobachzeradiojavan.blogfa.com                                                                          پایان

+ نوشته شده در 22:3 توسط عرفانه جوان دوست.
جمعه بیستم مهر 1386
لبهای خشکیده

تازه از مهمونی برگشتی
30تا سحر به یادش بیدار نشستی
سر یه سفره اسمونی
30شب
لبهای خشکیده ات را با ذکر نام زلالش تر کردی به صدای دلت گوش کن شفاف تر از گذشته می تپد 
تو رو خدا یک کم مراقب باش

 بعد از یه ماه که به یه خلوت ناب با معبوداش انس گرفته نگذار دوباره در ازدحام سیاهی ها گم بشود

هوای این دل پاک دخترونه رو بیشتر از قبل داشته باش

 یادت باشد ازمهمونی یه صاحبخانه بزرگ برگشتی خیلی عزیز بودی که برایت دعوت نامه فرستاده بود

حالا نوبت توست که پذیرایی کنی خدا می خواهد باز دیدت را پس بدهد امده تا دوقدمی خانه ات .

پرده ها را کنار بزنی از پشت شیشه دلت می بینیش در را باز کن که خدا می خواهد تا همیشه مهمان قلبت بماند

                                                                                        این نوشته از خودم نیست از مجله ی .....اسمش

                                                                                                                      یادم نیست

dokhtare-germez.blogfa.comادرس وبلاگ پرسپولیسیم

+ نوشته شده در 12:15 توسط عرفانه جوان دوست.
پنجشنبه پنجم مهر 1386
گیج مانده ام
                   

امروز ها ی ساکت من پر شده از گناه 

تنها به جرم یک غزل از جنس اشتباه

این جا تمام ثانیه ها جیغ می کشند

در گوش های خسته ی پاهای سر به راه

یعنی به چپ به راست عقب نه جلو جلو

سمتی که ماه می رود اهسته تا سیاه

امروزهای ساکت من گیج مانده است

در روزهای روشن و فردای راه راه

در راه های شب زده تکرار می شوی

اما بدون ماه بدون سحر پگاه

یک روز کنج تیره این راه های سرد

از تو به یادگار فقط اه مانده  اه

نماز روز هاتون قبول درگاه حق باشه

یا علی

التماس دعا

+ نوشته شده در 14:0 توسط عرفانه جوان دوست.
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
رمضان ماه خدا
ماه نور است....ماه من و خدا ...ماه ناز کردن من.....

ماه مهرباني و عشق خدا..... خدا خود امده است به مقابل  قلب هايمان براي مهماني....

يادت نرود ميزبان عرش و اسمان امده به مهماني کوچکت.....تا اينجا امده است....اين همه راه ....

قدر لحظه هاي با او نزديک بودن را بدان.....حالا که خودش  امده پس نگذار صاحب خانه نشده برود....

گوش کن صداي ربنااز اسمان  مي ايد..دست هايت را بالا ببر..بالاتر....ديدي رسيد به اسمان

استشمام عطر خوشبوی رمضان از پنجره ی ملکوتی شعبان گوارای وجود پاکتان باد .

یا علی التماس دعا

خواهي که  شوي کسي.زهستي کم کن

نا خورده شراب وصل .زمستي کم کن

با زلف بتان دراز دستي کم کن..

بت را چه گنه ..تو بت پرستي کم کن......

 

سلام دوستای خوبم......امیدوارم حالتون خوب باشه و از این ماه عظیم و اسمانی تا به امروز  استفاده کرده باشین......

این تغییری که تو پستم دادم به خاطر باز شدن مدرسه ها و اغاز سال تحصیلیه جدیده....

فکر نکنم درسهام جوری باشه که فرصت بشه مثل تابستون زود زود بیام اینجا....

به خاطر همین می گم که ۵شنبه ها ۱ساعت رو اتخاب می کنم تو اون ساعت هم به شما ها سر می زنم هم اگه شد اپ می کنم.....

برای همتون ارزوی موفقیت می کنم.....اولین تابستونی بود که به الافی تمام گذشت....(منظورم شما نیستین)

زیاد پر حرفی نمی کنم...فقط ما رو از دعای خیرتون بی بهره نزارین....

به مهرت ای مهربان ترین مهربانان....

یا علی

التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در 10:48 توسط عرفانه جوان دوست.
یکشنبه یازدهم شهریور 1386
تو در کوچه ها انسان خواهی شد

به نام انکه در تمام لحظاتم به يادش هستم

تو در کوچه ها انسان خواهي شد.پلکهايم را مي گشايم.نسيم ملايمي از پنجره به فضاي ساکت اتاقم هجوم مي اورد و گويي مرا از خواب و خمودگي مي رهاند.از جاي بلند مي شوم.با اب سرد گرد خواب را از چهره  ام مي زدايم.کنارپنجره مي روم .صبح است.برگ ها زير نور افتاب بلند بلند مي خندند .درخت ها استوار تر از هميشه ايستاده اند و خانه ها گويي که هنوز در خوابند ناگه جملاتي که ديشب در کتاب خواندم را در ذهن مرور مي کنم:مردم حقيري که خرسندانه از دريچه هاي محقر به جهان مي نگرند را دوست نمي دارم.اين خيانتي است بزدلانه به چشم به حق رويت به توان شناگري ديدن و.....پس من هم نبايد خيانت کنم .در طبيعت قرار مي گيرم خود را در ان جا مي جويم نه در پشت پنجره ي کوچک اتاقم اين را نه فقط به طبیعت که به اجنماع هم قول می دهم .می روم در قلب جامعه چرا که شنیده ام:تو  در کوچه ها انسان خواهی شد .نه در لابه لای کتاب ها پابه بیرون اتاق می گذارم که من در این پستوی کوچک انسانی بزرگ می شوم اما کاغذی پا به قلب اجتماع می گذارم به بطن جامعه

 

من به دلایلی که فقط داداش نیما می دونه دیگه نمی رم تو ایدیم اگه کسی باهام کاری داشت همین جا کامنت بزاره من دیگه چت نمی کنم...و یه مدتیه که کامپیوترم مشکل پیدا کرده از بعضی ها که نمی تونم تو وبلاگشون نظر بدم عذر می خوام..در ضمن من از اول مهر خیلی کم می یام اینترنت شاید هفته ای ۱بار....اون موقع هم اپ می کنم هم به شماها سر می زنم...تابستون خوبی بود... خیلی بد معتاد شدم به کامپیوتر باید ترک کنم چون به درسام شدیدا لطمه می زنه....التماس دعا

+ نوشته شده در 9:9 توسط عرفانه جوان دوست.
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386
من باور دارم که.....
باور دارم که با هر قطره ي باران گلي خواهد روئيد
باور دارم که در دل هر تاريکي شمعي روشن خواهد شد
باور دارم که در دوراهي هاي زندگي کسي خواهد بود که رهنما بود
باور دارم که در طوفان هاي مهيب زندگي انگاه  که هر چيز متلاطم مي شود کسي هست که کلمه به کلمه ي دعاهاي ما را مي شنود
باور دارم که با مرگ هر نفر عزيز ديگري متولد خواهر شد که لبخندش زندگي را به ارمغان مي اورد
باور دارم که با هر برگي که بر زمين مي افتد شکوفه اي خواهد روئيد
باور دارم که زندگي فرايندي هميشه جاري است که بر سر راهش اتفاقات ناگواري رخ مي دهد که ممکن است اثر ان باقي بماند ولي زندگي به جريان خود ادامه مي دهد
باور دارم که در پس هر غروبي طلوعي زيبا نهفته است
باور دارم که ظلمت و سياهي ابدي نيست و سحر نزديک است

 

اعتراض به نبود عمو سعید (اقای پور محمودی)در هفت ترانه..

همه ی بر و بچز رادیو جوان می دونن که این هفته هفت ترانه عمو سعید نبود و قراره که دیگه نیان و به جاشون اقا ی افتابی می یان...

تو رو خدا انصافه اخه ادم تا می یاد به یه گوینده به یه برنامه عادت می کنه گوینده رو عوض می کنن...

همه ی ما می دونیم که اقای افتابی هم در جای خودشون هم عزیزن و هم خوب اجرا می کنن ولی اخه جون من هفت ترانه بدون عمو سعید معنی داره؟

دیگه کی قراره جیغ و داد کنه....؟فک کن یه هفته منتظری تا عمو سعید با هفت ترانه بیان و خوشحالت کنن خستگی یه هفته رو از بین ببرن با شلوغ پلوغی هاشون ادمو سر حال کنن ...ولی به جای گوینده ی محبوبت یه کی دیگه بیاد حالا اقای افتابی نه هر کی می خواد باشه ....اخه ما هفت ترانه رو با عمو سعید می شناسیم...بدون عمو سعید هفت ترانه یه در صد هم شنونده نداره....اینو من قول می دم....اخه این درست نیست که گویند ه ها رو عوض کنن ..اون موقع رادیو جوان قاطی پاتی می شه...اقا ی افتابی از همین جا ازتون خواهش می کنم به هفت ترانه نیاین حداقل اگه دلتون می خواد محبوبیتتون پیش ما حفظ بشه....شما هم جای خودتون خیلی خوب اجرا می کنن ولی هفت ترانه بدون عمو سعید هیچ معنی نداره ...و هیچ شنونده ای هم نداره...حالا رفتن فرزاد حسنی کم بود این اضافه شد ....

به خدا اگه عمو سعید نیاد من اعتصاب می کنم یعنی من که نه همه ی ما ها ....ما هفت ترانه رو با حضور عمو سعیدمون می خوایم....اقای گیل ابادی هم چون تو سرزمین وحی تشریف دارن و به وبلاگشون هم نمی شه رفت بهتره هر کی اعتراضی داره تو وبلاگش بزاره...جون من؟شاید یه فرجی حاصل بشه!!!؟

+ نوشته شده در 9:55 توسط عرفانه جوان دوست.
جمعه نوزدهم مرداد 1386
اسمان چراغانیست...
هو الغفور و الرحیم

عیدت مبارک هم کیش و هم پیمان

روز میلاد ماست....روز شخصیت و هویت دینی ماست..روز عظیمی است روزی که پنجره های اسمان گشوده شد و قطره های نوازش باران خدا بر قلب ها و چشمهامان بارید...اسمان هدیه می دهد... مردی اسمانی پابه زندگی ما می گذارد مردی از جنس تبلور باران و دریاد ها ...مردی از دیار اسمان مردی متولد زمین ...مردی که تمام اسمان در دستانش جا می گرفت ..بوی زلال صداقت و مهربانی از تک تک اعضای بدنش در فضا منعکس می شد. ....مردی که بی نهایت بودن مهربانی و زیبایی لبخندش به بی نهایت ها رنگ بی رنگی بخشید....خدا چقدر ما رو دوست داشته...غرور و افتخار تمام وجودم را در بر می گیرد........اخرین فرستاده ی پروردگارم متعلق به من است...متعلق به ماست...خوشبختی همین نزدیکی هاست...بهار را می شود از نام مقدس اش تجربه کرد هرگاه که بخواهی............خجسته روزی است ..تاریخ به حساس ترین  نقطه رسیده است ..هبوط یک ستاره..یک مرد اسمانی در قعر جهل و نادانی..نجات بشریت.... تجلی اسما خداوندی... اری روز مبعث پیامبر مهربانی و صلح  و رحمت بر تو ای عزیز ترین ای هم ایین در هر کجای دنیا هستی با هر رنگ و زبان و ملیتی که هستی خجسته باد... دلت از عشق محمد(ص) نورانی باد...یادت نرود خدارو شکر کنی ..روز مقدسی است..محمد امین(ص) سرپر ست دل هایمان و شفیع روز جزایمان شده....برایمان دعا می کند.....شکر کن پروردگار بی نظیرت را که اسطوره ی مهربانی و هر چه صفت نیکوست را به من و به تو هدیه کرده...

کتاب مقدس اسمانی مان را ورق بزن نام اش را خواهی دید...

دلت را دستانت بگیر..

چشمهایت را قشنگ باز کن..

صدایت را رسا کن... پاک شو....

شاید مدینه نباشیم اما مدینه را می اوریم لابه لای قلبهامان..هم کیش من  قلبت را اگر کنار قلب های دیگران بگذاری ...می شود مدینه حتی قبرستان بقیع هم انجاست...حالا گنبد سبز و قشنگ پیامبرت را ببین و بر او و خانه اش درود بفرست.

                                                                                     دست نوشته های یه بنده ی خدا....

+ نوشته شده در 18:47 توسط عرفانه جوان دوست.
سه شنبه نهم مرداد 1386
برای تو ..
برای تو می نویسم!

اما از ترس بدخواهان قطره های اشکم را نثار کلمات بی جانم می کنم تا حافظی باشند برای تو و من از شر شیطان انس و جن !

برای تو می مانم!

اما هراس دارم از بودن می هراسم که گرگ های گله ی بی ناموسی مرا در هجوم طغیان خشم بربایند و مرا در گله ی معصومیت گوسفندها رها کنند.

برای تو می خوانم!

اما صدایم از وهم نا به هنجاران گوش خراش می لرزد و صدایم جرات ادا کردن نام زیبایت را ندارد .

برای تو می تازم !

اما نکند در این تازیدن ها روزی برسد که طوفان بلا مرا در گردباد حسرت و نا امیدی بچرخاند و دیگر معنای تازیدن را از ذهن من برهاند .

برای تو ذره ذره اب می شوم!

اما نیاید روزی که ذره ذره ی وجودم در دریای بیکران عشق های فریبنده و دروغین غرق شود و دیگر اثری از من به جا نماند .

برای تو فدا می شوم!

اما دیگر هراسی از فدا شدن ندارم و ان قدر می روم به امید دیدن روی ماهت و دست های گرم و وجود تابناکت.تا در عشق نو فنا شوم دیگر خیالی نیست  نابودی !چه با تو چه بی تو....مساله وصل است چه با سلامت جسم چه با تکه تکه های تن ان قدر می روم و می تازم تا در تلالو معرفتت ذوب گردم...

می روم تا دور

می روم تا منزل دوست

یا به مقصود  رسم

یا به معبود رسم ...

+ نوشته شده در 10:15 توسط عرفانه جوان دوست.
شنبه ششم مرداد 1386
یا علی

به نام بی مقدمه ترین خواستن ...

اول از همه روز پدر رو به تمام پدرای دنیا و مخصوصا بابای گل خودم وهمچنین میلاد حضرت علی رو به تمام شیعیان جهان تبریک می گم ....

من قرار بود روز پدر اپ کنم که متاسفانه پرشین بلاگ چند هفته ای هست که شدیدا قاط زده ...خوب منم به خاطر همین یه وبلاگ تو بلاگفا درست کردم که تو اینجا اپ کنم اقا این بلاگفا چقدر بامرامه ...خیلی توپه...کسی که این پرشین بلاگ رو هک کرده عجب ادم بیکاری بوده ....الان هم از اون حرفای باحال ندارم که بنویسم یعنی حسش نیست فقط امیدوارم این پرشین بلاگ زودتر درست شه ....

+ نوشته شده در 17:14 توسط عرفانه جوان دوست.