
پيرمرد هر بار که مي خواست اجرت پسرک واکسي کر و لال را بدهد، جمله اي را براي خنداندن او بر روي اسکناس مي نوشت. اين بار هم همين کار را کرد. پسرک با اشتياق پول را گرفت و جمله اي را که پيرمرد نوشته بود، خواند. روي اسکناس نوشته شده بود: وقتي خيلي پولدار شدي به پشت اين اسکناس نگاه کن. پسر با تعجب و کنجکاوي اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند. پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک، تو که هنوز پولدار نشدي!
پسرک خنديد با صداي بلند؛ هرچند صداي خنده خود را نمي شنيد.
پ.ن۱.تو اي صفاي ضميرم چرا نمي آيي ؟ چرا بهانه نگيرم ؟ چرا نمي آيي ؟ اگر حجاب ظهورت وجود تار من است خدا كند كه بميرم چرا نمي آيي ؟
پ.ن۲.ای خداوندان قدرت !بس کنید !بس کنید از این همه ظلم قساوت ، با تمام اشکهایم ، باز ، -نومیدانه-خواهش میکنم بس کنید!فکر مادرهای دلواپس کنید.رحم بر این غنچههای نازک نورس کنید.بس کنید!
پ.ن۳.به وصف هیچ کس جز "تــو "دم نخواهــم زد .. خوشا کسی که اگر شاعر است شاعر توست
پ.ن۴.عیدتون مبارک!
پ.ن۵.پیغام ورود وبلاگم و اون پیام بالای قالب واسه خودم نیست...از پسر باران
پ.ن۶.سیدهای عزیز التماس دعا!
د.ن۱.خیلی دلم می خواست اینجا بنویسم!حرفای خودمو!دلنوشته های خودمو...ولی حیف...حیف که نمی شه بی خیال دیگران شد...
د.ن۲.سکوت را می پذیرم اگر بدانم روزی با تو سخن خواهم گفت!
د.ن۳.کاش بدانی فراموش کردنت مثل براورده شدن ارزوهام محاله!
